هيچ‌موقع به بازی گرفته نشدم

قرار بود شهريورماه 83 در کاپوچينو پرونده‌ی کاريکاتور داشته باشيم. منتها نه از آن قرارهايی که در حد حرف باقی می‌ماند. سه گفت‌و‌گو انجام داديم با سه کاريکاتوريست –به انتخاب حميدرضا نصيری، کاريکاتوريست کاپوچينو- که نوع کار هر کدام با ديگری متفاوت بود. با بزرگمهر حسين‌پور، حميد بهرامی و هادی حيدری حرف زديم. گفت‌وگوها به سبک کاپوچينو، گروهی انجام شد جز گفت‌وگويی که حميدرضا به تنهايی با بزرگمهر کرده است. قرار بود اين پرونده منتشر شود اما قرار نبود که پرونده‌ی همزمانی در جايی ديگر گشوده شود و قرار ما را به هم بزند. مانده بوديم منتظر که کاپوچينو جان دوباره بگيرد و پرونده‌ی کاريکاتوری‌اش هم منتشر شود اما نشد که بشود. تصميم ما برای گذاشتن گفت‌و‌گوها در وبلاگ‌هايمان از همين‌جا شکل گرفت. حالا شما می‌توانيد پرونده‌ی برگ‌برگ شده را در غلاف تمام‌فلزی، پينکفلويديش و زن‌نوشت بخوانيد و اگر دوست داشتيد دعا کنيد برای انتشار دوباره‌ی کاپوچينو.
عکس‌ها از عليرضا نيک‌نژاد

احتمالا مهم‌ترين خصوصيت هادی حيدری روابط عمومی خوبش است و اينکه با اکثر طيف‌های مختلف جامعه‌ی کاريکاتوريست‌های ايرانی روابط حسنه‌ای دارد، اما درواقع دليلی که باعث شد برای گفتگو به‌سراغش برويم سايت هادی‌تونز بود که بيشتر شبيه به يک مجله تخصصی‌ست تا يک سايت شخصی و از همه مهم‌‌تر به‌روز بودن و فعاليت زيادی که حيدری در اينترنت دارد از يک کاريکاتوريست ايرانی ـ که به تنبلی و بدقولی شهره هستند ـ خيلی عادی نيست. محل گفتگو يک کافی‌شاپ تنگ و کوچک بود در خيابان جردن و مثل همه‌ی مصاحبه‌ها بهترين لحظاتش وقتی بود که ضبط خاموش می‌شد و در زمانی انجام شد که مدت زيادی از يکسالگی هادی‌تونز نمی‌گذشت اما با اين حال گفتگوی دو ساعته‌ی ما از اينترنت و هادی‌تونز بسيار فراتر رفت...


شیده: خُب خودتون رو معرفی کنید. از پیشینه‌تون بگید...
هادی: تو رو خدا از این سوال‏ها نکنید.

شیده: یه معرفی کوچولو! نه این‏که کامل. شاید همه‏ی مردم نشناسنه‌تون. این‏قدر‏ها هم معروف نیستید!
(خنده)
هادی: نه بابا، من که نمی‏گم معروف هستم؛ هادی... حیدری... متولد 56...ممم دیگه چی بگم؟!

شیده: از کجا شروع کردید؟
هادی: از گل‏آقا، سال 73

شیده: چی شد که شروع کردید؟
هادی: نمایشگاه مطبوعات بود، از مدرسه رفتیم اونجا، من قبل از اون خیلی کاریکاتور می‏کشیدم. بیشتر کاریکاتورهای معلم‏ها رو می‏کشیدم به‌علاوه کاریکاتورهای بدون شرح. منتها اون کاریکاتورها جاذبه‏اش خیلی بیشتر بود، تو مدرسه موج راه می‏انداخت.

شیده: چه جالب، حمید بهرامی هم همین حرف رو می‏زد. مثل اینکه همه کاریکاتوریست‏ها...
حمیدرضا: آره، من هم دوم راهنمایی بودم که کاریکاتور معلمم رو کشیدم از کلاس بيرونم کرد!
شیده: جدی می‏گی، شماها مدیون معلم‌هاتونید!
هادی: معلم‏ها خودشون میومدن می‏گفتن این کار رو بکن، یعنی می‏اومدن می‏گفتن حتما کاریکاتور ما را بکش. آخه بعضی‏ها مواخذه می‏شن، بعضی‏ها تشویق، ما تشویق می‏شدیم.

پرستو: چه‌طور شد که وارد گل‌آقا شدی؟
هادی: توی غرفه‏ی گل آقا مسابقه گذاشته بودن، یکی از دوست‌هام گفت هادی برو حالا شرکت کن شاید برنده شدی، من بهش گفتم من اصلا تو فضای این سوژه‏ای که اینا دادن نیستن، یادم رفته حالا، فکر کنم در مورد صلح کشیدم. فردا دوباره که اومدم نمایشگاه مطبوعات، دیدم اسمم رو به عنوان برگزیده‏‌ها زدن. منتها تنها اشکالم این بود که پایین کاریکاتور بدون شرحم، توضیحش را داده بودم. داورها گفتن اگه این رو نمی‏نوشتی اول بودی، ولی دوم شدم حالا.

کاپوچينو: آآآآآآآه!
هادی: خلاصه تو اون ایامی که مونده بود تا پایان جشنواره پنج شش تا کار رو کشیدم تو یک پاکت گذاشتم آوردم. دوباره یه همچین مجموعه‏ای را پنج شش تایی پست کردم براشون.

شیده: چند سالت بود اون موقع؟
هادی: 17 سال. تا اینکه کارهای من رو چاپ کردن. یعنی به عنوان برنده‏ها اسم من رو چاپ کردن. بعد از یه مدتی کارهام رو چاپ کردن. بعد این نامه‏نگاری‏ها ادامه پیدا کرد، چون انگیزه بهم داد که دوباره بفرستم. یه سری کاریکاتور دوباره فرستادیم. بعدش یه نامه اومد که همکاریتون را با ما ادامه بدین. بعد خلاصه این ادامه پیدا کرد تا اواخر آذر 73 بود که یه نامه اومد پاشین بیاین تحریریه گل‏آقا. ما هم رفتیم، 7 دی بود. دقیقا روز تولدم، خلاصه وارد تحریریه شدم.

حمیدرضا: اون موقع موسسه آرژانتین بود؟
هادی: آره. من آپادانا هم رفته بودم یه بار، خلاصه فرجیان زنده بود، سردبیر گل‏آقا بود. در تحریریه رو باز کردم، اومدم، سیامک ظریفی، معاون سردبیر بود. بلند شد، سلام علیک کرد، گفتم من فلانی هستم، گفت اِ، حیدری شما هستید؟ چقدر کوچولویید شما، خلاصه گفتم دیگه ببخشید سایز ما اینطوریه!
رفتیم و شروع کردیم صحبت کردن و همون روز اولین سوژه رو به من دادن و گفتن هر هفته همین موقع بیا سوژه رو بگیر برو اجرا کن. این بود شروع کار! ولی تو ادامه من نیاز داشتم به جایی که از اونجا استارت کار حرفه‏ای رو بزنم و بهترین جا هم فکر کنم همون گل‏آقا بود. چون یه فضایی بود که آموزش هم می‏دیدم منتها من خُب از همون ابتدا دوست نداشتم اجرا کار باشم. من خودم همیشه ایده داشتم. دوست داشتم ایده‏های خودم را اجرا کنم. منتها ایده‏های من گل‏آقایی نبود. ولی خُب باید این ادامه پیدا می‏کرد تا من پام رو سفت کنم یه جایی. این قضیه 4 سال طول کشید تا اوایل سال 77. اواخر 76 جامعه راه افتاد، می‏خوام بهتون تفاوت رو نشون بدم. جامعه میاد کاریکاتورهای روشن‏فکری رو رواج می‏ده، من کارهایی که تو دانشکده سر کلاس مبانی رنگ می‏کشیدم، یه سری‏شون رو انتخاب کردم و رفتم روزنامه جامعه، بعد دالوند مدیر هنری بود و اون‏هایی که باهاش کار کردن می‏دونن که از فیلتر دالوند رد شدن خیلی سخته. خیلی سخته! ولی وقتی رد شدی باید تحملش کنی. یادمه نیک‏آهنگ میومد می‏رفت، میومد می‏رفت. مثلا این‏قدر کار میاورد، دوباره رد می‏شد، دوباره فرداش که من می‏اومدم، اون دوباره می‏اومد. اما من همون روز که رفتم، کارهام رو انتخاب کردن، یه دونش هم زد رو بُردش گفت تو اینی، باید اینجوری بکشی، اگه از این پایین‏تر بکشی من کارهات رو چاپ نمی‏کنم. بعد فرداش رفتم و دیدم که بعله، اولین کار ما رو چاپ کردن. فکر می‏کنم شماره 11 بود جامعه اولین تجربه روزنامه‏ای من بود و خُب اولین تجربه خیلی‏ها بودش، چون می‏دونید که کاریکاتور تو روزنامه‏ها توی طیف نوگرا تو همشهری اتفاق افتاد. منتها اون هم یه حال و هوای خاصی داشت، بیشتر نزدیک بود به کاریکاتور فانتزی تا به کاریکاتور روشن‏فکری. البته این‏ها اختلاف نظر هست بین بچه‏ها در مورد این‏که کاریکاتور باید روشن‏فکری باشه یا به قول چیز ادیتوریال کارتون باشه...

شیده: به قول چیز؟
هادی: به قول یه بنده خدایی!

شیده: آها!
هادی: آخه اسمش رو هی نمی‏خوام ببرم!

شیده: آها!
هادی: خلاصه جامعه توقیف شد، یکی از شکایت‏های جامعه‏ هم سر یکی از کاریکاتورهای من بود.

شیده: کدومش؟
هادی: یه نابینایی بود - این کاریکاتور زمان انتخابات میان دوره‏ای مجلس چاپ شد - داشت ویالون می‏زد، جلوش به جای کاسه‏های گدایی، صندوق‏های مختلف رای جناح‏های مختلف سیاسی بود، چپ بود، راست بود، بالا بود، پایین بود که شمس خیلی از این کاریکاتور خوشش اومد و گفت اگه زمان اصلی انتخابات مجلس بود، میان دوره‏ای نبود، کنار تیتر یک چاپش می‏کردم. خلاصه اون کاره بود، یه کاری خیلی به‌یاد موندنی وجود داشت که سوژه‏اش را مخملباف که اومده بود دفتر روزنامه داد و من هم اونجا نشسته بودم و اونا گفتن سریع این سوژه را اجرا کن. هشت روز از بازداشت کرباسچی گذشته بود، کاریکاتور این بود که من کرباسچی رو کشیدم که توی زندان، به جای چوب‏خطش درخت می‏کشید. این رو توی بی‏بی‏سی تحلیلش کردن همون شب، بعد یه گزارشی هم مجله تایم از روزنامه جامعه چاپ کرده بود که این رو تو اونجا آورده و تحلیل کرده، شنیدم که خیلی از مغازه‏دارها این رو بریدن چسبوندن پشت پنجره‏هاشون، اینو بچه‏ها می‏گفتن، حالا من نمی‏دونم.
بعد از جامعه، نشاط بود. نشاط فضا فرق کرد. دالوند رفت، کسی نبود که کاریکاتور بفهمه، کسی که کاریکاتورها رو انتخاب می‏کرد، این‌کاره نبود، یعنی اصلا کاریکاتوریست نبود، ذهنش خیلی متفاوت بود با ذهن کاریکاتوریست‏ها. بنابراین تک و توک اونجا کار کردم. بعد عصر آزادگان راه افتاد. عصر آزادگان هم همین وضعیت بود، منتها بیشتر کارهام رو اونجا ارائه کردم. بعد زمزمه‏های روزنامه مشارکت بود، اونجا شدم دبیر سرویس طرح و کاریکاتور، سال 78 بود.

پرستو: مدیر هنری نبودی؟
هادی: نه، مدیر هنری نبودم. مشارکت خیلی از بچه‏های کاریکاتوریست جزء دوران خوب کاریشون بوده، یعنی اگه ازشون بپرسی، می‏گن یکی از بهترین دوران کاری ما روزنامه مشارکت بود. من یه جمعی رو جمع کردم دور هم که یه آمیزه‏ای بود از کارهای روشن‏فکری و کارهای فانتزی، یعنی می‏خواستم یه تعادلی رو برقرار کنم.
بحث مدیریت کاریکاتور تو مطبوعات، خیلی متفاوته با کاریکاتوریست بودن، یعنی شاید یه نفر به لحاظ Level کاری، شاید تاپ تاپ نباشه، level درجه 1 نباشه، منتها قدرت مدیریت خوبی داشته باشه، یعنی بتونه یه مجموعه‏ای رو جمع کنه حتی ایده بهشون بده. مشارکت تعطیل شد و بعد از مشارکت یه وقفه‏ای افتاد تا روزنامه بعد. رفتم عصر ما، عصر ما هفته‌نامه تئوریک...

پرستو: دوهفته‌نامه.
هادی: نه هفته‌نامه. بعد کاریکاتور رو آوردن تو صفحه اول، تندترین کارهام رو من اونجا کشیدم، چون دستم خیلی باز بود، حتی اخطار هم از طریق واسطه بهم دادن. بعد از عصرما، یعنی همزمان با عصرما، نوروز راه افتاد که فکر کنم بهترین دوران کاری من همون نوروز بود، حداقل تا الآن. اونجا هم دبیر سرویس طرح و کاریکاتور شدم. بعد نوروز تعطیل شد. دوتا نظر سنجی تو زمان نوروز از روزنامه انجام دادن. ستون اسفند که اسم ستون کاریکاتور بود، هفتاد و شش درصد از مخاطب‏ها در سطح خوب و بسیار خوب ارزیابی کردن. حالا علی‏رغم این قضیه، تو همون زمان نوروز، ما رو از صفحه آخر تبعید کردن به صفحه چهار. ما رفتیم گفتیم واسه چی همچین کاری می‏کنید. بالاخره یه دلیلی باید داشته باشه دیگه. گفتن نه کارهای شما تلخه و اینا، گفتم مگه من فقط کارهای خودم رو چاپ می‏کنم. من یه مجموعه‏ای از کاریکاتورهای دیگران رو هم چاپ ‏می‏کنم. حیفه، این داره خوب رشد می‏کنه. خلاصه قبول نکردن و یه مدتی تو صفحه چهار که یه صفحه‏ی پرتی بود، کاریکاتورها رو چاپ کردن. اما بالاخره آوردیمش صفحه آخر. بعد تو این دوران نوروز، من دوران خدمت سربازیم بود. پنجاه روز رفتم سیرجان. تو این دوره یکی از بچه‏ها رو آوردم و ازش خواستم اگه می‏تونه این مسئولیت رو بپذیره که ستون نخوابه. خلاصه پذیرفت و ما رفتیم و برگشتیم و دیدیم دیگه فضا با ما نیست، به نوعی زیر پامون خالی شده... نوروز تعطیل شد، یاس نو راه افتاد.

پرستو: داشتی درمورد فضا صحبت می‏کردی.
هادی: آره، فضا دیگه با ما نبود.

علیرضا: دوستت این کار رو کرد؟
هادی: نه، نه، نمی‏گم اون این کار رو کرد، چون من به اون اعتقاد دارم که آدم سالمی. خلاصه با یه کنایه‏ای گفتن که ما خیلی راضی هستیم از این طرفی که شما آوردین. در صورتی که تا قبل از این اصلا نمی‏شناختنش. بعد گفتم خب خیلی خوبه، من رو سفید شدم، خدا رو شکر. یاس که راه افتاد حتی یه تلفن هم به ما نزدن. بالاخره شما با این مجموعه شش هفت سال کار کردی، حداقل هفته‏ای یه روز کار بده به ما، دبیر سرویسی نخواستیم. چون دبیر سرویسی که چیزی نیست، یه روز من هستم، یه روز تو هستی.

حمیدرضا: اصلا یاس سرویس طرح داشت؟
پرستو و هادی: آره، داشت.
هادی: پنجاه شماره از یاس گذشته بود، با پیغام پسغام‏هایی که رسیده بود به دبیر طرح، بالاخره زنگ زد به ما، دعوت کرد از ما، گفتم بابا ما که با هم رفیق بودیم، لااقل تو زنگ می‏زدی، اگه تو دوست داشتی از ما کار بگیری، اما دیگران می‏گفتن نه، تو اقلا یه زنگ می‏زدی می‏گفتی من دوست دارم از تو کار بگیرم، اما دیگران نمی‏خوان. من هم پیش خودم گفتم که عیب نداره، اگه زنگ زدن، نمی‏گم نمی‌آم، می‏ریم. می‏خوایم کار کنیم دیگه. یاس هم آخرین کاریکاتورش رو کشیدیم و تعطیل شد.

(خنده)

شیده: دست‌تون درد نکنه، قدمتون خیلی خوبه مثل اینکه!
هادی: یاس تعطیل شد، وقایع اتفاقیه راه افتاد. توی وقایع ستون کاریکاتور حذف شده بود. شرق راه افتاد، ستون کاریکاتور حذف شده بود. دیگه روزنامه به‏درد‏بخور داریم؟

حمیدرضا: جمهوریت.
هادی: جمهوریت که تق و لقه.

شیده: دیگه کاری نکردین؟
هادی: فعلا فقط مدیر هنری وقايع اتفاقیه‏ام. البته بعد از پنجاه شماره اومدم.

شیده: شما دبيرستان رفتين يا هنرستان؟ چی خوندين؟
هادی: ادبیات.

پرستو: دانشگاه چی؟
هادی: نقاشی، آزاد. من سراسری، ادبیات دانشکده علامه طباطبایی قبول شدم، نرفتم، آزاد قبول شدم، رتبم 21 شد، چرا گرافیک نرفتم حالا، واسه اینکه مشورت کردم، گفتن که معمولا نقاش‏ها می‏تونن گرافیست‏های خوبی باشن، برای اینکه تو نقاشی، طراحی بیشتر کار می‏شه، منتها گرافیست‏ها لزوما نقاش خوبی نمی‏شن. خلاصه نقاشی رو انتخاب کردم و خیلی هم علاقه داشتم. بعد کاملا کارم با رشته‏ام هماهنگ شد. منتها با پشتوانه ادبیات رفتم هنر، این خیلی بهم کمک کرد. یعنی مفاهیمی که تو علوم انسانی هست، خیلی کمک می‏کنه به کاریکاتوریست. کاریکاتوریست باید جامعه‌شناسی بدونه، باید سیاست بفهمه، باید مردم‌شناسی بدونه، روان‌شناسی بفهمه.

پرستو: کاریکاتور برات چی تعریف می‏شه. یعنی منظورم اینه که کاریکاتور تو فضای مطبوعات تعریف می‏شه یا کاریکاتور هر طرحی باشه تو هر جایی؟
هادی: من همیشه گفتم کاریکاتور رو نباید محدود کنید. روی چند تا اشتراک دست بذاریم بگیم کاریکاتور این‏ها رو داشته باشه، بعد هر چیز دیگه‏ای دورش داشته باشه، بذاریم باشه، نذاریم محدود بشه، حالا اون اشتراک‏ها چیه، یکی طنزه، یکی اغراق. بنابراین طنز و اغراق دو تا مشخصه‏ی اصلی کاریکاتور هست. منتها کاریکاتور معمولا توی مطبوعات خودش رو نشون می‏ده، یعنی تو کل دنیا، کاریکاتور نمایشگاهی رو جدا می‏کنن، کاریکاتوریست وقتی حرفه‏ای می‏شه می‌آد تو مطبوعات، وگرنه قبلش نمایشگاهيه.

حمیدرضا: البته تو ایران یه همچین تعریفی نداریم.
هادی: تو ایران اصلا کدوم تعریف درسته که این یکی درسته باشه؟
(خنده)
هادی: ولی کاریکاتوریست‏های ما فکر می‏کنن از همون اول باید بیان تو مطبوعات. مثلا چرا قوانین راهنمایی و رانندگی تو ایران رعایت نمی‏شه؟ واسه اینکه هیچ کس رعایت نمی‏کنه، واسه همین کسی که می‏خواد قوانین رو رعایت کنه تو این شلوغی و بل بشو، خوب بهم می‏زنن! بنابراین می‏ره به سمت بی‏قانونی.

حمیدرضا: یه مشکلی که هست الآن تو جامعه کاریکاتوریست‏های ایران، خیلی هم براش تلاش کردن و هیچ موقع هم به نتیجه نرسیده قضيه‌ی انجمن کاریکاتوریست‏ها و حمایت از حقوق خودمون و ایناست. هر کی یه گوشه‌ايه برای خودش. می‏خوام ببینم چرا این طوریه، مثلا بزرگمهر به من گفت وقتی من دارم کار می‏کنم، طبیعیه نمی‏تونم مسائل اجتماعی رو مطرح کنم. یه نفرم، تنهام، کسی نیست پشتم. می خواستم ببینم نظرت چیه در این‌باره؟
هادی: ببینید، من خیلی هم تلاش کردم این قضیه به یه جایی برسه، منتها نه اینکه از اول به دست ما نبود، بنابراین به پایان بردن این قضیه هم دست ما نیست. من حتی تو این قضیه درگیر هم شدم، اون اوایل که هادی‌تونز را راه انداخته بودیم، یه موجی راه انداخته بودیم و شروع کرده بودیم نقد نوشتن و به قول معروف گفتن اینکه این کار تو یه جایی گره خورده و یه عده‏ای به صورت محفلی اومدن این کار رو گرفتن دست خودشون، نمی‌ذارن کسای دیگه وارد بشن، لااقل به یه جاییش برسونن. واسه همین متهم شدم به جوسازی و دو به‌هم زنی و این چیزهایی که شاید تو اون یادداشت‏های سالگرد هادی‌تونز اومده که حتی هادی فحش هم خورده. منتها تو این قضیه که چرا این انجمن راه نمی‏افته، چندتا فرض می‏تونه آدم واسه خودش مطرح کنه، یا اینکه یه عده‏ای فکر می‏کنن اگر کار انجمنی بشه، دیگه نبض‏های کاریکاتورهای ایران از دست‌شون خارج می‏شه، چون انجمن که بشه، بحث انتخابات اتفاق می‏افته و کارها دموکراتیک می‏شه، بنابراین یه سری آدم‏هایی که همیشه دست خودشون داشتن و طبیعتا خیلی وجهه خوبی بین عموم کاریکاتوریست‏ها ندارن...

شیده: پس این حالت گنگ بازی که می‏گن تو کاریکاتوریست‏ها هم هست؟ چیکار مثلا می‏کنن؟
هادی: نمی‏خوام زحمت یه عده‏ای رو ببرم زیر سوال، منتها چرا دوسالانه کاریکاتور، همواره یه تیم خاصی این رو راه می‏اندازن، اداره‏ش می‏کنن و به پایان می‏برن. اونا هم زحمتشون سر جاشه، منتها می‏گم چرا این چرخشی نیست. مگه ما تو این ده سال گذشته یک عالمه کاریکاتوریست‏های تازه نفس نیومدن که قابلیت‏های خیلی زیادی دارن، پس چرا این‏ها به بازی گرفته نمی‏شن؟

شیده: اصلا کلا شما پیش‌کسوت خاصی تو زمینه کاریکاتور دارین که بخواین اون‏ها رو قبول کنین که اونا باشن؟
هادی: چرا، آخه بحث اینه که تو عالم کاریکاتوریست‏ها، خیلی‏ها محافظه کارن یعنی حاضر نمی‏شن بیان توی یه سری کارها که بعدا ممکنه واسشون دردسر ساز بشه.

پرستو: یعنی مثلا چی، یعنی کلا با انجمن درست کردن مخالفند؟
هادی: خیلی‏هاشون مخالفند، من با خیلی از پیش‌کسوت‏ها هم صحبت کردم، خیلی‏هاشون می‏گفتن که اصلا می‏خواین چی کار، اصلا این که تو می‏گی کارهای دموکراتیک صورت بگیره، شر و وره.

پرستو: شاید از حالت متمرکز شدن ماجرا زیاد خوش‌شون نمیاد.
هادی: اولا یه نکته‏ای که توی فضای هنری هست، اینه که بچه‏ها همدیگه رو قبول ندارن، یعنی عوض اینکه بیان بگن من یه آدمم، شما یه آدمید، ایشون یه آدمه، همتون هم کارِتون محترمه، شخصیت‌تون محترمه، کارتون جایگاه خاصی داره، برای اینکه خودمون رو اثبات کنیم، میام همدیگه رو تحقیر می‏کنیم. به‌خاطر همین، این عمل باعث می‏شه که نفس دور هم جمع شدن منتفی بشه، مثلا ما الآن که دور هم جمع شدیم، شاید یه سری علایق درونی هم نسبت به همدیگه داشته باشیم، حالا به وجود اومده، کمه يا زیاده، بالاخره یک‌سری اشتراک‏ها هست، منتها وقتی من شما رو قبول نداشته باشیم، مثلا من می‏گم برو بابا، من بیام با این‏ها مصاحبه کنم که چی بشه؟! تو رو یه جور دیگه بکوبم، شما رو یه جور دیگه بکوبم و... خوب مسلما جمع شدن ما دور همدیگه جز دعوا هیچ سود دیگه‏ای نداره. همان طور که چند بار هم برای انجمن دعوا کردن. سر چیزهای خیلی ابتدایی، پیش‌کسوت مثلا پریده به یه جوونی که یه چیزی گفته یا جوونه اومده جلوی پیش‌کسوته علم شده، شاخ شده به قول معروف.
من از لحاظ حقوقی‏اش که پرسیدم، گفتن توی قسمت تشخیص هویت، که معمولا برای مجوز انجمن‏ها هست، اونجا کار گیر کرده. حتی بهشون گفتم من حاضرم بیام پی گیری کنم تا این قضیه به یه جایی برسه. اونها هم گفتن باشه، منتها فعلا خبری نیست. چیزی که شنیدم اینه که نیک‌آهنگ رو توی قسمت تشخیص هویت تایید نکردن و یه نفر کم داره، یه نفر باید جایگزین بشه تا این قضیه پیش بره.

پرستو: کیا هستن؟
هادی: من نمی‏دونم. چون اصولا من هیچ موقع به بازی گرفته نشدم. ما هر کاری کردیم، خودمون کردیم، یعنی این طوری نبوده که یه عده‏ای با ما رفیق باشن، بیا بگن تو هم بیا داور وایسا، تو هم بیا تو کلاس‏های خانه کاریکاتور درس بده، یه همچین اتفاقی نیفتاده.
این چند تا دلیل که گفتم، یکی همون که نمی‏تونیم پیش هم جمع بشیم، همدیگه رو نمی‏تونیم تحمل کنیم، یکی اینکه اصلا یکسری با دموکراتیک شدن این کار مخالفند، چون موقعیت خودشون رو از دست می‏دن، یک عده هم اصلا اعتقاد ندارن به کار دسته جمعی. می‏گن آقا اصلا کاریکاتور ایران چیه که انجمن صنفی بخواد.

شیده: پس یه همچین دیدی هم هست؟
هادی: آره، وجود داره. بنابراین کاریکاتوریست‏های ما نه بیمه هستن، نه اگر کاریکاتوریست رو بگیرن به‌واسطه کارش، کسی نمی‏تونه دفاع کنه. نه می‏تونیم تعرفه‏های مشخصی داشته باشیم، حالا تعرفه‏ها تعرفه‏های fixشده و مشخص‏ای نیست. من یادمه عکاس‏ها تعرفه‏هاشون کمتر از ما بود سال 76، الآن از ما بیشتر شده. ما نمی‏تونیم بریم بگیم آقا حق ما اینقدره، باید اینقدر به ما بدید و خیلی از این مشکلات که به واسطه صنفی شدن حل می‏شد...

پرستو: شما جزو صنف روزنامه‏نگاران به حساب نمی‌آييد؟
هادی: چرا، منتها روزنامه‏نگاران کلیه.

پرستو: شامل همه کاریکاتوریست‏ها هم نمی‏شه...
هادی: البته هر کس که بره اونجا مراجعه کنه و اون مدارک رو ارائه کنه، عضو می‏شه.

پرستو: نه، منظورم اینه که همه کاریکاتوریست‏ها لزوما تو مطبوعات کار نمی‏کنن که.
هادی: نه، نه، آفرین، نکته خوبیه.

حمیدرضا: ممکنه بعضی از کاریکاتوریست‏ها نمایشگاهی باشن.
هادی: دقیقا.

شیده: خب، تو احساس می‏کنی که زندگیت الآن تامینه از طریق کاریکاتور یا کارهای جانبی هم می‏کنی؟
هادی: من از نوروز که تعطیل شد، اقتصادم رو منتقل کردم روی کار دیگه‏ای، یعنی کار گرافیکی کردم و الآن هم عمده‏ی کارم از اون طریق می‏گذره. الآن مدیریت هنری دو تا ماهنامه دارم، یک روزنامه دارم، پروژه‏های تبلیغاتی اجرا می‏کنم. سایتمم همش از پول خودمه، شخصیه کاملا، با اینکه خیلی خرج داره، هر شب آپدیت می‏شه.

حمیدرضا: درآمد که نداشته برات؟
هادی: ممم، چرا، یه خبرنگاری اومد خرید کار من رو. منتها کاریکاتور اگر اتفاق افتاد جایی کار کنم، اون صرفا چیزیه که کنار دست این کارهام هست. اومدم چیکار کردم، گفتم من عشقم رو فقط می‏گذارم رو کاریکاتور، کاریکاتور چیزیه که از نظر روحی من رو ارضاء می‏کنه، اما اقتصادم رو انتقال می‏دم به جای دیگه، وقتی از لحاظ اقتصادی تامین بودم، خب می‏تونم راحت کاریکاتور راه بندازم، می‏تونم سایت راه بندازم. الآن همین سایت به عنوان یک سایت شاخص کاریکاتور ایرانی جاش باز شده، ما از Feedbackهایی که می‏گیریم می‏فهمیم که چقدر تونسته جا باز کنه و چقدر نیاز بود که همچین چیزی اتفاقی بیفته. منتها من می‏دونم متاسفانه با روحیه‏ای که کاریکاتوریست‏ها دارن، خیلی به ندرت همچین چیزی اتفاق می‏افته. کاریکاتوریست‏ها که اولا بدقول، تنبل و... هستن. مثلا الآن کاریکاتور حذف شده از مطبوعات، اما هیچ کس صداش در نمیاد. من دو تا یادداشت نوشتم چاپ کردم، بابا یه ذره بجنبید. اعتراض کنید. این که نمی‏شه. نشستید یه گوشه یه نفر بیاد دست‌تون رو بگیره، یه فرش قرمز هم پهن کردن، گفتن بیان کاریکاتور بکشید.

علیرضا: این فقط مشکل کاریکاتور نیست. مثلا تو همین هفته که دوسالانه عکسه، چیزهایی که می‏گی واسه این هم صدق می‏کنه، فقط باید کلمه کاریکاتور رو برداری به جاش عکس بذاری. کلا همه شاخه‏های هنری.
هادی: آخه من فکر می‏کنم گرافیست‏ها منسجم‏ترن. انجمن صنفی‌شون منسجم‏تر عمل می‏کنه. عکاس‏ها می‏دونم که مشکل دارن. نقاش‏ها باز کمتر. آخه نقاشی توی جامعه جا افتاده تره نسبت به کاریکاتور. کاریکاتور نوپاست آخه. ما الآن دوران درخشان کاریکاتورمون همین شش سال اخیره. که فکر کنم همون سه سال چهار سال اول، یعنی تا سال 79 اوج کاریکاتور کل ایران بوده، از زمان مشروطه به این‌ور. منتها کاریکاتوریست‏ها یکسری ویژگی‏های خاص خودشون رو دارن که اون باعث شده این مشکلات به وجود بیاد. الآن کاریکاتور رو اگه تو مطبوعات نبینی، خب انتظار داری فقط تو نمایشگاه‏ها ببینی. نمایشگاه‏ها مگه چند وقت یک بار برگزار می‏شه؟ ما یه دوسالانه داریم که هر دو سال یک بار برگزار می‏شه. یا مثلا نمایشگاه‏های چندنفره‏ای، دو نفره‏ای، یا حتی یک نفره‏ای، ولی خب من به عنوان کاریکاتوریستی که تو مطبوعات رشد کردم، خیلی معتقد به کاریکاتور نمایشگاهی نیستم. کاریکاتور نمایشگاهی یکسری مخاطبات خاص داره.

پرستو: یعنی تو به مخاطبان عام فکر می کردی؟
هادی: آره، ما حرفی هم که می‏زدیم، حرف نمایشگاهی نبود، حرفی بود که می‏خواست جریان ایجاد کنه، وقتی یه کاریکاتور باعث می‏شه یه عده‏ای تکون بخورن، شروع کنن به اعتراض کردن این خیلی موثرتره تا اینکه تو یه کاریکاتور قاب بگیری بذاری تو گالری، پنج نفر هم بیان ببینن، بگن هه هه، چقدر خوشگله و نهایتا هم ازت بخرنش. نهایت افتخاری که می‏کنی اینه که من پنج تا از تابلوهام رو، هر کدوم پانصد هزار تومان فروختم.

شیده: می‏شه یه همچین کاری کرد واسه کاریکاتور؟
هادی: آره، می‏شه، بعضی‏ها از این کارا می‏کنن، منتها لوکسه دیگه، یه طبقه خاصی میان می‏خرن، یکی مثلا کلکسیونره، یکی مثلا پولش این قدر زیادی کرده که مثلا یکی بهش گفته فلان کاریکاتوريست عجب کاریکاتوریستیه، اینم اومده بخره که بعدا بگه آره، من این رو از خود شخص ایشون خریدم.
شیده: با خودشون هم دست دادم و پشت تابلو هم امضا کرده!
پرستو: عکس هم گرفتیم با هم!

(خنده)

شیده: نظرت چیه در مورد آنلاین بودن کاریکاتور؟ به نظرت تاثیری داره، ارتباطش چیه؟
هادی: من موقعی که احساس کردم دیگه مطبوعات نوشتاری و کاغذی جواب نمی‏ده، اومدم هادی‌تونز رو راه انداختم. کار اینترنتی کاریکاتور رو هم من سال 79 بود، که پرسی‌تونز رو راه انداختیم. 9 نفر بودیم. پرسی‌تونز که راه افتاد، توی سایت‌های سیاسی دیگه، کارهای من نمایش داده می‏شد که لینک هم گذاشته بودن. تفاوتی که وجود داره اینه که مخاطبینی که توی اینترنت هستن و میان سراغ شما، اصلا یه حوزه دیگه رو پوشش می‏دن. یعنی نه تنها اینکه می‏تونی مخاطب‏های داخلی رو داشته باشی، می‏تونی کارهات رو صادر کنی. من خیلی مخاطب‏های آمریکایی، اروپایی داشتم که نظراتشون هم می‏گفتن. مثلا یه پیرمردی ایمیل زده بود که می‏گفت من زمان جنگ جهانی دوم، همسن و سال تو بودم، عکس‌اش رو هم فرستاده بود، گفت به شدت احساس نزدیکی می‏کنم بین فکرهامون. کاریکاتورهامو دیده بود. چون زبان بین‏المللی‌ست دیگه، مخصوصا کاریکاتورهای بدون شرح. هی می‏تونی بهش نوسان بدی. مثلا پنجاه سال دیگه می‏تونه چاپ بشه، باز معنا داشته باشه. یکسری اختلاف نظرهایی که وجود داره تو کاریکاتور، که بین کاریکاتورهای ادیتوریال و کاریکاتورهای روشن‏فکری و اینا، همین‏جاست.
توی اینترنت شما هر زمانی که بخوای، می‏تونی واکنش بدی به کار، همون‏جا می‏تونی کامنت (نظر) بذاری، سریع می‏تونی پاسخ بگیری. بنابراین خیلی می‏تونه رشد بده کارت رو. مثلا وقتی یه کار می‏ذاری، پنجاه نفر میان می‏گن آقا خیلی خوب بود. مثلا 100 نفر هم میان می گن که اصلا به‌درد نمی‏خوره، نه طنز داشت و نه هدف خاصی، خب وقتی این نظرات رو می‏ذاری کنار هم دیگه، برآیندش می‏تونه کمک کنه به اصلاح اون کاره. بعد اینترنت سانسور نداره. حالا کاری به ایران ندارم که حتی هادی‌تونز هم تو بعضی از ISPها فیلتر شده.

پرستو: مثلا همون کاریکاتور 18 تیر فیلتر شده بود.
هادی: آره، اون فیلتر شده بود، تحلیل‏های من رو هم درباره بعضی از کاریکاتورها فیلتر کردن. می‏گم کاری ندارم به ایران، منتها کلا اگه بخوایم ببینیم، کاریکاتور اینترنتی، شما هر چیزی که بخوای می‏تونی رو اینترنت بفرستی، بدون اینکه نیاز داشته باشی از کسی اجازه بگیری. مثلا من امشب به این نتیجه رسیدم که باید این کاریکاتور رو بکشم. می‏شینم می‏کشم، بعد همون موقع می‏ذارم رو اینترنت. بعد تکثیرش می‏کنم. یعنی اینترنت قدرت تکثیر همزمان داره. وحشتناکه. مثلا با این اورکات (Orkut) که اومده و یه تب شده، خب اگه ازش خوب استفاده کنن، خیلی تاثیر خوبی داره تو این قضیه. مثلا شما نه تنها می‏تونین بفرستین به دوستان، بلکه به دوستای دوستات هم می‏تونین بفرستین.

شیده: این‏طوری آدم می‏تونه خیلی مخاطب‏های جدید پیدا کنه.
هادی: دقیقا.

شیده: خب، از همون اول اول اول، آشناییت با اینترنت چه‌جوری بود؟
هادی: والا من یادمه که استفاده‏ای از اینترنت کردیم ایمیل بود، بعد که درگیرش شدم، فکر کنم 74 بود، منتها ما با ایمیل‏هامون، مخاطب‏هامون سریعا بهم واکنش می‏دادن. مثلا زیر کارهام که تو روزنامه می‏گذاشتم، خیلی‏ها میامدن نظر می‏دادن، بعد که کارها رفت تو اینترنت، میومدن تو همون پرسی‌تونز کامنت می‏فرستادن. هر روز که می‏رفتم جلوتر احساس نیاز بیشتری می‏کردم.

پرستو: چی شد که از پرسی‌تونز رسیدی به هادی‌تونز؟
هادی: پرسی‌تونز راه اندازیش با 9 نفر شروع شد، با هدف کاریکاتور بین‏المللی، نه داخلی. ما یک سال ادامه دادیم، مثل اینکه اون کسی که اداره می‏کرد سایت رو، آپدیت می‏کرد، همون وب‏مستر به‌قول معروف، پول بهش نرسید، یعنی در حقیقت ول شد کار، همون که می‏گم بهت، کاریکاتوریست‏ها این‌طورین دیگه، پول داده نشد و سایت خوابید.
من به این نتیجه رسیدم که باید خودم اقدام کنم. چون می‏دونستم اگه یه کاری رو شروع کنم، تا تهش می‏رم، تعطیل بردار نیست. واسه همین تو ایران همه کارها فردی انجام می‏شه. الآن هم از این جهت خیالم راحته که همه چیزشو می‏دانم. چی باید بیاد، چی نباید بیاد.
پرستو: راجع به کاریکاتورهای بین‏المللی حرف زدی. واکنش داشتی؟ مثلا کاریکاتور صدام‌ واکنش داشت؟
هادی: واکنش‏هایی که داشتم بیشتر سر جرج بوش و اینا بود. فحش خیلی خوردم! البته تعریف هم بود. مثلا می‏گفتن ما می‏دونیم جرج بوش یه همچین تعریفی داره. یه کاریکاتور بود که جرج بوش سرش رو کرده تو برف، تو فضای برفی بود، که بعد یه نفر ایمیل زده بود که می‏گفت این شماهایید که سرتون رو کردید تو برف و هیچ جا رو نمی‏بینید. بالاخره هم مثبت بود، هم منفی. بعضی‏ها هم ابراز هم عقیده‏ای می‏کردن با ما.

پرستو: خودت فکر می‏کنی پربيننده‌‏ترین کاریکاتورت چی بوده؟
هادی: خب معلومه دیگه، خاتمی.

حمیدرضا: راستی چی شد که اونو کشیدی، چون یادمه که بزرگمهر خاتمی رو بدون لباس روحانيت و با لباس معمولی کشیده بود توی توانا که تعطيل کردن توانا رو.
هادی: این کاریکاتور تاریخچه داره در واقع. سال 76، اواخر 76 بود که من گل آقا بودم، گل آقا گفت یه سوژه دارم که تو باید بکشی. سوژه رو دادن دیدم بله، کاریکاتور خاتمی رو باید بکشیم. گفت کاریکاتور خاتمی رو بکش، می‏خوام بریم بهش هدیه بدیم. من هم کاریکاتور رو کشیدم، با گواش هم رنگ کردم، قاب هم گرفتیم دادیم، منتها اتفاق نیفتاد. تا اینکه جریان توانا اتفاق افتاد، بدون لباس، سال 79 بود فکر می‏کنم. اون اتفاقی که افتاد تو جریان کاریکاتور اخیر خاتمی، من فکرش رو کرده بودم که حتما انجام بدم و فکرش رو هم کرده بودم که الآن فضاش هست. هم طرف مقابل ظرفیت داره و هم فضای اجتماعی هم جوری نیست مثل اون سال‏ها باشه. شاید از این بی تفاوتیشون من استفاده کردم، شخص خاتمی و کسانی که تو حکومت هستن.
بالاخره کاریکاتور رو زدم، اواخر فروردین بود فکر کنم. بعد ایمیل کردم به ابطحی، گفتم اگه می‏تونین ایشون رو تو جریان بذارین که بعدا دلخوری پیش نیاد. نمی‏دونم بهش نشون داد یا نه، ولی گفت باشه. ده روز که گذشت از این ماجرا، من بردم رو هادی‌تونز که روز اول یازده هزار و خورده‌ای بازدید کننده داشت. توی اون مدت هم که بود، فکر کنم نزدیک دویست هزار رو داشت که سایت خوابید و پهنای باند تموم شد. خلاصه گفتن که روز جوان دعوت کردن ما رو، گفتن صحبت کن من هم گفتم بهترین فرصته دیگه، همش دنبال یه فرصت بودم که یه جایی باشه به طور رسمی این اتفاق بیفته، ثبت بشه. آقای عبادی موافقت کردن، کاریکاتور رو قاب کردم، روز مراسم رفتم و هدیه دادم و خیلی هم خوشش اومد. و گفت که من این رو چند جای دیگه هم دیده بودم.
فهمیدم که چندنفر که باهاش ارتباط ایمیلی دارن واسش فرستاده بودن، اطلاعات اخبار ریاست جمهوری هم پرینت کرده بود. خلاصه اون اتفاق به طور رسمی ثبت شد. البته اون بیشتر برای کاریکاتور ایران اتفاق مهمی بود، نه برای شخص من. این نشون داد که یه سری از تابو‏ها می‏تونه شکسته بشه، بدون اینکه هیچ اتفاقی بیفته.

پرستو: تو باز هم پروژه‌ای در نظر داری یا تموم شد؟
هادی: نه، من می‏خوام کسانی رو که قدرت تحمل بیشتری رو دارن...

پرستو: مثل ابطحی؟
هادی: آره، اتفاقا هم ابطحی به من گفته پس من چی؟! حالا قرار شده من این کار رو بکنم.

شیده: خب بریم سراغ کتاب، ادبیات کاریکاتور ایران در عصر اصلاحات. چی شد که به فکرش افتادی، چه جوری شروع شد؟
هادی: سال سوم دانشگاه بودم، بعد درس تاریخ هنر بود فکر کنم، اونجا ایده‌اش تو ذهنم اومد، بعد به استادم گفتم، خیلی استقبال کرد. گفتم که پس من اینو می‏ذارم به عنوان پایان نامه لیسانسم. خلاصه سال 79 شروع کردم. تمام روزنامه‏هایی رو که می‏خواستم تحلیل کنم، آرشیوش رو داشتم، اون‏هایی هم که کم بود، جمع‏آوری کردم. اون روزنامه‏هایی رو که فکر می‏کردم تو کاریکاتور این دوره تاثیر داشتن. خلاصه شروع کردم وقایع و اتفاقات سال 76 تا 79 که توقیف فله‏ای مطبوعات اتفاق می‏افته، این‏ها رو از دل روزنامه‏ها کشیدم بیرون. بعد تمام کاریکاتور‏هایی که حس می‏کردم درخور تحلیل هست، متناسب با اون وقایع خلق شده بود، اون‏ها رو هم بیرون کشیدم، شروع کردم تجزیه تحلیل کردن، تجزیه تحلیل هنری سیاسی به قول معروف، یه قسمتیش فنیه، یه قسمتیش تطبیقیه، تطبیق با شرایط اون روزه که در حقیقت یه روایتی از این سال‏ها که اگه بخونید، خودتون متوجه می‏شید. اومدم یه همچین برشی رو از اون دوره‏ای که به نظر خودم درخشان‏ترین دوران کاریکاتوره، بیرون کشیدم و جزء معدود کتاب‏های تئوری در مورد کاریکاتوره. چون ما منابع تئوری خیلی محدودی داریم. تو ایران شاید یکی یا دو تا باشه.
حمیدرضا: بیشتر در مورد تاریخه، از مشروطیت شروع می‏کنن تا...

هادی: آره، مثلا حمید صاحب که نوشته، اون بیشتر یه تاریخچه‏ای و بیوگرافی بعضی از کاریکاتوریست‏های اون دوران.
شیده: خب تو چی توش گنجوندی؟
هادی: این تقریبا نزدیک صد تا کاریکاتور از کاریکاتوریست‏های مختلفه که تو اون دوران بودن. طبیعتا یکسری از کاریکاتورها بررسی نشده، یا قابلیت تحلیل نداشته یا اینکه از دریچه دید من انتخاب نشدن. طبیعتا این کتاب یکسری نقاط ضعف داره، چون اولین کتاب تو نوع خودش، یکسری هم ویژگی‏ها داره که اونهایی که مخاطب‏های این کتاب قرار می‏گیرن باید بگن چه ویژگی‏هایی داره. ببینید حالا چه بازخوردی داره.

شیده: تيراژش چه‌قدره؟
هادی: دوهزار تا، انتشارات روزنه. یک سال و نیم توی ارشاد مجوز نگرفت تا اینکه اواخر سال قبل مجوزش اومد. بعد کتاب دوم هم مجوزش اومده، مجموعه کاریکاتورهامه که نزدیک دویست تا کاریکاتوره. منتها می‏خوام یکسری از یادداشت‏ها، مقاله‏ها و مصاحبه‏هام رو توش بگنجونم که خب دوباره باید اون‏ها رو بفرستیم مجوز بگیره. اما چون مجوز اولیه رو گرفته، فکر کنم زمان کمتری رو بخواد تا مجوز دومی رو بگیره.

شیده: اون کتاب اولت اومده تو بازار؟ فروش‌اش چه‌طوره؟
هادی: آره، البته هنوز خبر ندارم، خیلی دیر توزیع شد، هفته پیش تازه اومدش تو بازار. منتها بعضی‏ها رفته بودن از خود انتشارات خریده بودن. تا تبلیغات نکنی، به درد نمی‏خوره. شما طلا هم تولید کنید، تبلیغات نکنی، به‌درد نمی‏خوره. من خودم تا جایی که بتونم روش تبلیع می‏کنم. منتها این به عهده ناشره. بستگی داره که چقدر احساس تعلق بکنه به کتاب. ولی اگه تبلیغات کنه، فکر می‏کنم چیز جالبی باشه، چون یه چیز تاریخی هست. خاطرات همه‌تون زنده می‏شه بخونیدش.
شیده: کلی هم توش طرح داره، همون خودش جذاب می‏کنه.

شیده: در مورد کارهاتون از نظر فنی چیزی نمی‏خواید بگید؟ مثلا بگید که تو کارهاتون از کی الهام گرفتید؟
حمیدرضا: مثلا تو گل‏آقا، تو اون دوره، خيلی‌ها از بزرگمهر تاثير گرفتن. پدرام، رادمند، خود تو هم يادمه اون اوايل تحت تاثير همون سبک بودی.
هادی: اصلا به نظر من، کارهای گل‏آقای من رو ندیده بگیر، البته نمی‏شه ندیده گرفت، منتها من همون‏طوری هم که اول گفتم توی گل‏آقا هادی حیدری نبودم. یعنی خودم نبودم، چیزی بودم که اون‏ها به من القا می‏کردم، یعنی القا می‏شد از طرف اون مجموعه به من. البته نمی‏گم کار بدیه، نه، به هر حال سیستم گل‏آقا اون‏جوريه دیگه. من معاون اول بکش و فلان وزیر بکش نیستم تو کارهام. کارهای من بیشتر جنبه تئوری داره، دوست دارم لااقل یه نفر که می‏بینه، یه چند دقیقه راجع بهش فکر کنه.
خلاصه آدم اون دوره رو نمی‏تونه از دوره‏های کاریش جدا کرد. من همیشه عقیده دارم آدم یه کاری کنه که بعدا که میاد گذشتش رو بررسی کنه، حداقل پشیمونی توش نباشه، من پشیمون نیستم.

حمیدرضا: باید طی می‏شد اون دوره...
هادی: آره. باید طی می‏شد و یه چیز طبیعیه. من کاریکاتوریستی نیستم که پدر یا مادرم هنرمند باشم. من خودم رشد کردم. توی خانواده‏ای که دیدگاهش مهندسی بود من اومدم خلاف موج شنا کردم و این باعث شد بقیه هم راحت‏تر بیان تو اون حوزه‏هایی که دوست دارن. حالا خیلی راحت میان ادبیات می‏خونن. خیلی راحت می‏رن هنرستان... دبیرستان رفتن من هم جالبه. من اول دبیرستان علوم انسانی خوندم توی مدرسه‌ای که دکتر حداد عادل راه انداخت. اتفاقا بچه‏هایی که با ما بودن، الآن دارن تو بدنه مطبوعات خیلی خوب کار می‏کنند. مثلا مهدی عزنی خرمی، محسن آزرم، روزبه حسینی، حامد صفایی‌تبار که شاید اسم‏هاشون رو شنیده باشید و خواهید شنید، تو اون مدرسه فضایی که ایجاد شده بود، فضایی بود که تو اون چند سال اول تاسیس‌اش فکرهای متعددی توش وجود داشت. به‌قول معروف نیومده بودن گزینش‏های فکری بکنن، البته گزینش‏های درسی کرده بودن. من خیلی ذهنم تو اونجا باز شد نسبت به اطرافم. الان هم حداد عادل همیشه گله می‏کنه که تو چرا رفتی اینجوری شدی و اینا. من اگر علوم انسانی خوندم، تو بهترین مدرسه درس خوندم، معلم‏های ما همشون استادهای درجه یک دانشگاه تهران بودن، نویسنده کتاب‏های درسی بودن. یه همچین حالتی.
من آدمی بودم که خودم تو این وادی افتادم. مثل علفی که بعضی موقع‏ها یه آبی هم می‏خوره. حالا نمی‏دونم در ادامه به‌درد بخور باشم یا نه. خودرو بودم. اون گذشته هم هستش به هر حال. منتها زیاد تیپ کارم رو دوست ندارم.

حمیدرضا: دوره کار جدیدت هم از 4 سال پیش شروع شد؟
هادی: نه، از شش هفت سال پیش.

حمیدرضا: آخه من همون شش هفت سال پیش هم که کارهاتو می‏دیدم، هنوز توش دوگانگی بود. شاید بشه گفت سه چهار ساله که کاملا پخته شده.
هادی: آره دیگه، طبیعتا آدم می‏رسه به یه نقطه‏ای بعد به صورت عرضی رشد می‏کنه نه به صورت طولی. منتها من اعتقاد دارم اگه آدم همه‌ش در حال جستجو کردن و دیدن باشه، همزمان با اینکه عرضش هم فراخ می‏شه، از لحاظ طولی هم بالا می‏ره.

شیده: تو کاریکاتوريست‌های غير ايرانی از چه کسی تاثیر گرفتی؟
هادی: من کارهای «براد هلند» رو خیلی دوست دارم و «توپور». این دوتا رو خیلی دوست‌شون دارم.

حمیدرضا: توپور کاراش خیلی سیاهه.
هادی: آره، منتها بعضی از فضاهاشو خوشم میاد. توی کاریکاتوریست‏های خودمون، من ذهنیتم به توکا خیلی نزدیکه، کارهاشو دوست دارم.

پرستو: از نظر تکنیکی چی؟
هادی: تکنیک‏ها خیلی متفاوته، من وقتی کارهای یه نفر رو دوست دارم، تکنیکش رو هم دوست دارم. نمی‏تونم بگم این تکنیک خیلی خوبه و...

شیده: کلا تاثیر کاریکاتور کشیدن تو زندگی شخصیت چی بوده؟ مثبت بوده یا منفی؟
هادی: برای خودم مثبت بوده.

شیده: از چه نظر؟
هادی: کلا کاریکاتوریست‏ها زاویه نگاه‌شون به اطراف‌شون خیلی فرق می‏کنه، خیلی دقیق‏تر نگاه می‏کنن. منتها من شاید از اون کاریکاتوریست‏هایی باشم که تو کارهای شخصیم خیلی جدیم. یعنی اون طور نیست که به مزاح بگذرونم. شاید به خاطر اینکه چیزهای دیگر رو هم تجربه کردم، یعنی حوزه‏های فکری دیگه رو هم تجربه کردم، حالا نه صرفا تو حوزه‏های هنری، که پشتوانه همون علوم انسانی بوده که یه همچین آدمی رو به وجود آورده، حالا من نمی‏دونم منظورت از این سوال چی بوده...

پرستو: منظور شيده اینه که تو زندگی شخصیت چه اثری گذاشته؟
شیده: مثلا یه سری ارتباطات تونستی به وسیله‏اش برقرار کنی، درسته؟
هادی: خب خیلی، ارتباطات من اکثرا از همین طریقه، البته از طریق کارهای سیاسی هم هست.

شیده: تو مگه فعالیت سیاسی هم می‏کنی؟
هادی: من تو یه حزب هستم، و این رو باید جدا کرد از کارهای دیگه، من اصلا خانواده‏ام سیاسی بودن.

شیده: پس این اصلا ربطی به کاریکاتوريست بودنت نداره که تو رو بشناسن و تو خیلی راحت وارد این حرفه بشی و...
هادی: نه، این طور نبوده که من به واسطه پدرم بخوام این کار رو انجام بدم، چون من از همون اول که مشارکت راه افتاد بودم، اولین دبیر شورای مرکزی جوانان بودم، بعد شدم اصلی که الآن هم ادامه داره. به خاطر اعتقادی به کارهای حزبی دارم. چون معتقدم که اگه بخوایم بریم سمت چیزهایی که تو این چند سال هم براش فعالیت کردیم، راهی نداریم که مطالبات توده‏وار رو تبدیل کنیم به مطالبات تشکلی. این مثال عینی رو من چند جای دیگه هم گفتم. مثلا یه توده هزار نفری باشید، هر کدوم‌تون خواسته‏های مختلف داشته باشید، بايستيد یه جایی و شروع کنید اون خواست‌تون رو فریاد زدن. یه حجم صدای بزرگی تولید می‏شه که معلوم هم نیست کی چی می‏گه. منتها ميان میگن که ما دویست نفر هستیم که هم فکر هستیم و یه مطالبه داریم و این هم نماینده‌مون. شما سیصد نفر هستید و می‏گید این مطالبه رو دارین و اینم نماینده‌تون. بعد اون نماینده‏ها می‏رن انتقال می‏دن به اون بالایی‏ها، طبیعتا بهتره.

شیده: خب یه ذره سازماندهی کردن این تو ایران سخته. چون کم پیش می‌آد حالتی که یه عده آدم باشن که یک نفر یا چند نفر محدود رو به عنوان نماینده خودشون قبول داشته باشن.
هادی: ما تو همه چیز داریم تمرین می‏کنیم تو ایران. چون هیچ چیزی جایگاه خودشو نداره تو ایران. ما داریم می‏ریم به سمتش.

شیده: فکر می‏کنی موفق خواهد بود این حرکت؟
هادی: بی تاثیر نیست خب، نمی‏شه گفت که اصلا تاثیر نداره. ولی به هر حال کشورهایی که از ما عقب‏تر بودن رسیدن به اونجایی که ما می‏خوایم برسیم. بنابراین ما که توانایی داریم چرا نرسيم؟

شیده: خب اونا زمینه‌اش رو داشتن. اما ما کلا از نظر فرهنگی، مرض قدرت طلبی داریم.
هادی: خب فکر می‏کنید چیکار کرد. باید نشست و همین قدرت طلبی رو رشد داد؟

شیده: خُب کی ازدواج کردی؟
هادی: هفتاد و نه عقد کردم. هشتاد ازدواج کردم.

پرستو: با خانمت چه جوری آشنا شدی؟
هادی: این آشنایی بیشتر خانوادگی بود.

شیده: یعنی مادرتون واستون دختر پیدا کردن؟
هادی: نه، نه، این جوری نبوده.

(خنده)

هادی: اینکه گفتم آشنایی خانوادگی، یعنی اینکه از قدیم ارتباط خانوادگی داشتیم.

شیده: همسرتون راضیه از این کارهايی که شما می‏کنید مثلا وقتی که روی هادی‌تونز صرف می‌کنيد؟
هادی: بعضی اوقات یه ذره دلخور می‏شه، چون وقت زیادی می‏بره.

شیده: پس دلخور شده از اینکه زیاد می‏شینی پشت کامپیوتر؟
هادی: آره، اینکه می‏گه بیشتر وقتت رو می‏ذاری اونجا. منتها نتیجه کار که خوب باشه، طبیعتا یه خورده متعادل می‏شن.

شیده: اهل کاریکاتور که نیست؟
هادی: نه، اون اصلا مهندسه...

پرستو: اهل اینترنت چی؟
هادی: کم و بیش. نه اینکه معتاد باشه به اینترنت مثل خودم.

حمیدرضا: خب اصولا دو تا اینترنت باز تو یه خونه با هم دعواشون می‏شه!
هادی: آره دیگه!

(خنده)

شیده: تا حالا شده به خاطر کاریکاتورهات بازداشت بشی؟
هادی: نه، می‏ترسوندن، منتها من زیاد جدی نمی‏گرفتم! منتها چرا، خانواده همیشه این دغدغه رو داشته که نکنه یه موقع بیان و من رو ببرن. ما بند بازی می‏کنیم دیگه.

شیده: به غیر از کاریکاتور چی کار می‏کنی، تو اوقات فراغتت؟
هادی: فوتبال.

شیده: تو کوچه؟
هادی: دیگه کار از کوچه گذشته!

شیده: دیگه چی؟
هادی: سینما.

شیده: چه سبکی؟ چه کارگردانی؟ چه بازیگری؟
هادی: همه چیز می‏بینم. این طور نیست که مشخصا دنبال یه چیز خاص برم.

حمیدرضا: Kill Bill رو دیدی؟
هادی: نه، ولی اسمش رو شنیدم! Kill Bill اصلا چی هست؟

(خنده)

شیده: کلا چه سبکی رو دنبال می‏کنی؟
هادی: من کارهای مهرجویی رو دوست دارم. تو فضای طنز هم کارهای تبریزی رو دوست دارم. کارهای میرباقری رو هم دوست دارم، چون دیالوگ‏های خیلی خوبی داره.

شیده: اهل تئاتر هم هستی؟
هادی: اینکه بخوام مرتب برم نه، چون اصلا فرصتش رو نمی‏کنم. اما علاقه دارم. بعضی موقع‏ها می‏رم.

شیده: آخرین تئاتری که دیدی چی بوده؟
هادی: یادم نیست دقیقا.

شیده: الآن آبروت می‏ره!
هادی: نه بابا کدوم آبرو!!!

(خنده)

شیده: موسیقی چی؟ ایرانی، خارجی، چه سبکی؟
هادی: اینها دیگه خیلی تخصصی می‏شه!

شیده: می‏خوایم ببینیم بک‏گراند هادی حیدری که یه کاریکاتوریسته چیه. اینها همه جزء شخصیت توئه دیگه.
حمیدرضا: توی ماشین نوار چی گوش می‏دی؟!
هادی: من اصلا از اون آدم‏هایی هستم که موقع کارکردن نباید صدا باشه. حتی موقع رانندگی کردن هم خیلی کم موزیک گوش می‏دم چون حواسم تماما رو اون کاریه که دارم انجام می‏دم.



March 14, 2005 12:12 PM


Comments


پرستو جان عين اين بلايي كه سر ايميل تو اومده سر من هم اومده. من فقط پسوردم رو عوض كردم.

Posted by: احسان عابدي at March 15, 2005 08:24 PM

كاپوچينو از مدتي به پيش كيفيتش خيلي تغيير كرده. لطفا متشكريم. كيفيتت خوبه.

Posted by: Maziar at March 15, 2005 06:53 PM

من والا نمي تونم احساسم رو پس از خوندن اين مصاحبه و ديدن عكس هاش بيان كنم ! حقيقتش كلمات از بيان احساس من قاصر مي باشند !! براي اطلاعات بيشتر از احساسات بنده به همكارم مراجعه كنيد تا براتون حالاتم رو تعريف كنه !

Posted by: Amir at March 15, 2005 10:21 AM

سلام عزيزم! اتفاقا امروز همين بلا رو كه توي نوشته آخرت نوشتي به سرم آوردن...دوستي ايميل زده كه با نام من ايميل ويروسي فرستاده شده....ميبيني چقدر بعضي ها مريضند

Posted by: Asemoon(saayeye-aabi at March 15, 2005 04:01 AM

دوست عزيز..براي شما و همه دوستاني اينچنين زحمت مي كشند..آرزوي موفقيت دارم

Posted by: ایلیا-افق at March 14, 2005 11:28 PM

پرستو جان از صميم قلب دعا مي كنم كاپوچينوتان زودتر حاضر شود تا ما هم يك دلي از عزا در بياريم . خيلي دلم تنگ شده.

Posted by: گيوتين at March 14, 2005 06:59 PM