هيچموقع به بازی گرفته نشدم
قرار بود شهريورماه 83 در کاپوچينو پروندهی کاريکاتور داشته باشيم. منتها نه از آن قرارهايی که در حد حرف باقی میماند. سه گفتوگو انجام داديم با سه کاريکاتوريست –به انتخاب حميدرضا نصيری، کاريکاتوريست کاپوچينو- که نوع کار هر کدام با ديگری متفاوت بود. با بزرگمهر حسينپور، حميد بهرامی و هادی حيدری حرف زديم. گفتوگوها به سبک کاپوچينو، گروهی انجام شد جز گفتوگويی که حميدرضا به تنهايی با بزرگمهر کرده است. قرار بود اين پرونده منتشر شود اما قرار نبود که پروندهی همزمانی در جايی ديگر گشوده شود و قرار ما را به هم بزند. مانده بوديم منتظر که کاپوچينو جان دوباره بگيرد و پروندهی کاريکاتوریاش هم منتشر شود اما نشد که بشود. تصميم ما برای گذاشتن گفتوگوها در وبلاگهايمان از همينجا شکل گرفت. حالا شما میتوانيد پروندهی برگبرگ شده را در غلاف تمامفلزی، پينکفلويديش و زننوشت بخوانيد و اگر دوست داشتيد دعا کنيد برای انتشار دوبارهی کاپوچينو.
عکسها از عليرضا نيکنژاد
احتمالا مهمترين خصوصيت هادی حيدری روابط عمومی خوبش است و اينکه با اکثر طيفهای مختلف جامعهی کاريکاتوريستهای ايرانی روابط حسنهای دارد، اما درواقع دليلی که باعث شد برای گفتگو بهسراغش برويم سايت هادیتونز بود که بيشتر شبيه به يک مجله تخصصیست تا يک سايت شخصی و از همه مهمتر بهروز بودن و فعاليت زيادی که حيدری در اينترنت دارد از يک کاريکاتوريست ايرانی ـ که به تنبلی و بدقولی شهره هستند ـ خيلی عادی نيست. محل گفتگو يک کافیشاپ تنگ و کوچک بود در خيابان جردن و مثل همهی مصاحبهها بهترين لحظاتش وقتی بود که ضبط خاموش میشد و در زمانی انجام شد که مدت زيادی از يکسالگی هادیتونز نمیگذشت اما با اين حال گفتگوی دو ساعتهی ما از اينترنت و هادیتونز بسيار فراتر رفت...
شیده: خُب خودتون رو معرفی کنید. از پیشینهتون بگید...
هادی: تو رو خدا از این سوالها نکنید.
شیده: یه معرفی کوچولو! نه اینکه کامل. شاید همهی مردم نشناسنهتون. اینقدرها هم معروف نیستید!
(خنده)
هادی: نه بابا، من که نمیگم معروف هستم؛ هادی... حیدری... متولد 56...ممم دیگه چی بگم؟!
شیده: از کجا شروع کردید؟
هادی: از گلآقا، سال 73
شیده: چی شد که شروع کردید؟
هادی: نمایشگاه مطبوعات بود، از مدرسه رفتیم اونجا، من قبل از اون خیلی کاریکاتور میکشیدم. بیشتر کاریکاتورهای معلمها رو میکشیدم بهعلاوه کاریکاتورهای بدون شرح. منتها اون کاریکاتورها جاذبهاش خیلی بیشتر بود، تو مدرسه موج راه میانداخت.
شیده: چه جالب، حمید بهرامی هم همین حرف رو میزد. مثل اینکه همه کاریکاتوریستها...
حمیدرضا: آره، من هم دوم راهنمایی بودم که کاریکاتور معلمم رو کشیدم از کلاس بيرونم کرد!
شیده: جدی میگی، شماها مدیون معلمهاتونید!
هادی: معلمها خودشون میومدن میگفتن این کار رو بکن، یعنی میاومدن میگفتن حتما کاریکاتور ما را بکش. آخه بعضیها مواخذه میشن، بعضیها تشویق، ما تشویق میشدیم.
پرستو: چهطور شد که وارد گلآقا شدی؟
هادی: توی غرفهی گل آقا مسابقه گذاشته بودن، یکی از دوستهام گفت هادی برو حالا شرکت کن شاید برنده شدی، من بهش گفتم من اصلا تو فضای این سوژهای که اینا دادن نیستن، یادم رفته حالا، فکر کنم در مورد صلح کشیدم. فردا دوباره که اومدم نمایشگاه مطبوعات، دیدم اسمم رو به عنوان برگزیدهها زدن. منتها تنها اشکالم این بود که پایین کاریکاتور بدون شرحم، توضیحش را داده بودم. داورها گفتن اگه این رو نمینوشتی اول بودی، ولی دوم شدم حالا.
کاپوچينو: آآآآآآآه!
هادی: خلاصه تو اون ایامی که مونده بود تا پایان جشنواره پنج شش تا کار رو کشیدم تو یک پاکت گذاشتم آوردم. دوباره یه همچین مجموعهای را پنج شش تایی پست کردم براشون.
شیده: چند سالت بود اون موقع؟
هادی: 17 سال. تا اینکه کارهای من رو چاپ کردن. یعنی به عنوان برندهها اسم من رو چاپ کردن. بعد از یه مدتی کارهام رو چاپ کردن. بعد این نامهنگاریها ادامه پیدا کرد، چون انگیزه بهم داد که دوباره بفرستم. یه سری کاریکاتور دوباره فرستادیم. بعدش یه نامه اومد که همکاریتون را با ما ادامه بدین. بعد خلاصه این ادامه پیدا کرد تا اواخر آذر 73 بود که یه نامه اومد پاشین بیاین تحریریه گلآقا. ما هم رفتیم، 7 دی بود. دقیقا روز تولدم، خلاصه وارد تحریریه شدم.
حمیدرضا: اون موقع موسسه آرژانتین بود؟
هادی: آره. من آپادانا هم رفته بودم یه بار، خلاصه فرجیان زنده بود، سردبیر گلآقا بود. در تحریریه رو باز کردم، اومدم، سیامک ظریفی، معاون سردبیر بود. بلند شد، سلام علیک کرد، گفتم من فلانی هستم، گفت اِ، حیدری شما هستید؟ چقدر کوچولویید شما، خلاصه گفتم دیگه ببخشید سایز ما اینطوریه!
رفتیم و شروع کردیم صحبت کردن و همون روز اولین سوژه رو به من دادن و گفتن هر هفته همین موقع بیا سوژه رو بگیر برو اجرا کن. این بود شروع کار! ولی تو ادامه من نیاز داشتم به جایی که از اونجا استارت کار حرفهای رو بزنم و بهترین جا هم فکر کنم همون گلآقا بود. چون یه فضایی بود که آموزش هم میدیدم منتها من خُب از همون ابتدا دوست نداشتم اجرا کار باشم. من خودم همیشه ایده داشتم. دوست داشتم ایدههای خودم را اجرا کنم. منتها ایدههای من گلآقایی نبود. ولی خُب باید این ادامه پیدا میکرد تا من پام رو سفت کنم یه جایی. این قضیه 4 سال طول کشید تا اوایل سال 77. اواخر 76 جامعه راه افتاد، میخوام بهتون تفاوت رو نشون بدم. جامعه میاد کاریکاتورهای روشنفکری رو رواج میده، من کارهایی که تو دانشکده سر کلاس مبانی رنگ میکشیدم، یه سریشون رو انتخاب کردم و رفتم روزنامه جامعه، بعد دالوند مدیر هنری بود و اونهایی که باهاش کار کردن میدونن که از فیلتر دالوند رد شدن خیلی سخته. خیلی سخته! ولی وقتی رد شدی باید تحملش کنی. یادمه نیکآهنگ میومد میرفت، میومد میرفت. مثلا اینقدر کار میاورد، دوباره رد میشد، دوباره فرداش که من میاومدم، اون دوباره میاومد. اما من همون روز که رفتم، کارهام رو انتخاب کردن، یه دونش هم زد رو بُردش گفت تو اینی، باید اینجوری بکشی، اگه از این پایینتر بکشی من کارهات رو چاپ نمیکنم. بعد فرداش رفتم و دیدم که بعله، اولین کار ما رو چاپ کردن. فکر میکنم شماره 11 بود جامعه اولین تجربه روزنامهای من بود و خُب اولین تجربه خیلیها بودش، چون میدونید که کاریکاتور تو روزنامهها توی طیف نوگرا تو همشهری اتفاق افتاد. منتها اون هم یه حال و هوای خاصی داشت، بیشتر نزدیک بود به کاریکاتور فانتزی تا به کاریکاتور روشنفکری. البته اینها اختلاف نظر هست بین بچهها در مورد اینکه کاریکاتور باید روشنفکری باشه یا به قول چیز ادیتوریال کارتون باشه...
شیده: به قول چیز؟
هادی: به قول یه بنده خدایی!
شیده: آها!
هادی: آخه اسمش رو هی نمیخوام ببرم!
شیده: آها!
هادی: خلاصه جامعه توقیف شد، یکی از شکایتهای جامعه هم سر یکی از کاریکاتورهای من بود.
شیده: کدومش؟
هادی: یه نابینایی بود - این کاریکاتور زمان انتخابات میان دورهای مجلس چاپ شد - داشت ویالون میزد، جلوش به جای کاسههای گدایی، صندوقهای مختلف رای جناحهای مختلف سیاسی بود، چپ بود، راست بود، بالا بود، پایین بود که شمس خیلی از این کاریکاتور خوشش اومد و گفت اگه زمان اصلی انتخابات مجلس بود، میان دورهای نبود، کنار تیتر یک چاپش میکردم. خلاصه اون کاره بود، یه کاری خیلی بهیاد موندنی وجود داشت که سوژهاش را مخملباف که اومده بود دفتر روزنامه داد و من هم اونجا نشسته بودم و اونا گفتن سریع این سوژه را اجرا کن. هشت روز از بازداشت کرباسچی گذشته بود، کاریکاتور این بود که من کرباسچی رو کشیدم که توی زندان، به جای چوبخطش درخت میکشید. این رو توی بیبیسی تحلیلش کردن همون شب، بعد یه گزارشی هم مجله تایم از روزنامه جامعه چاپ کرده بود که این رو تو اونجا آورده و تحلیل کرده، شنیدم که خیلی از مغازهدارها این رو بریدن چسبوندن پشت پنجرههاشون، اینو بچهها میگفتن، حالا من نمیدونم.
بعد از جامعه، نشاط بود. نشاط فضا فرق کرد. دالوند رفت، کسی نبود که کاریکاتور بفهمه، کسی که کاریکاتورها رو انتخاب میکرد، اینکاره نبود، یعنی اصلا کاریکاتوریست نبود، ذهنش خیلی متفاوت بود با ذهن کاریکاتوریستها. بنابراین تک و توک اونجا کار کردم. بعد عصر آزادگان راه افتاد. عصر آزادگان هم همین وضعیت بود، منتها بیشتر کارهام رو اونجا ارائه کردم. بعد زمزمههای روزنامه مشارکت بود، اونجا شدم دبیر سرویس طرح و کاریکاتور، سال 78 بود.
پرستو: مدیر هنری نبودی؟
هادی: نه، مدیر هنری نبودم. مشارکت خیلی از بچههای کاریکاتوریست جزء دوران خوب کاریشون بوده، یعنی اگه ازشون بپرسی، میگن یکی از بهترین دوران کاری ما روزنامه مشارکت بود. من یه جمعی رو جمع کردم دور هم که یه آمیزهای بود از کارهای روشنفکری و کارهای فانتزی، یعنی میخواستم یه تعادلی رو برقرار کنم.
بحث مدیریت کاریکاتور تو مطبوعات، خیلی متفاوته با کاریکاتوریست بودن، یعنی شاید یه نفر به لحاظ Level کاری، شاید تاپ تاپ نباشه، level درجه 1 نباشه، منتها قدرت مدیریت خوبی داشته باشه، یعنی بتونه یه مجموعهای رو جمع کنه حتی ایده بهشون بده. مشارکت تعطیل شد و بعد از مشارکت یه وقفهای افتاد تا روزنامه بعد. رفتم عصر ما، عصر ما هفتهنامه تئوریک...
پرستو: دوهفتهنامه.
هادی: نه هفتهنامه. بعد کاریکاتور رو آوردن تو صفحه اول، تندترین کارهام رو من اونجا کشیدم، چون دستم خیلی باز بود، حتی اخطار هم از طریق واسطه بهم دادن. بعد از عصرما، یعنی همزمان با عصرما، نوروز راه افتاد که فکر کنم بهترین دوران کاری من همون نوروز بود، حداقل تا الآن. اونجا هم دبیر سرویس طرح و کاریکاتور شدم. بعد نوروز تعطیل شد. دوتا نظر سنجی تو زمان نوروز از روزنامه انجام دادن. ستون اسفند که اسم ستون کاریکاتور بود، هفتاد و شش درصد از مخاطبها در سطح خوب و بسیار خوب ارزیابی کردن. حالا علیرغم این قضیه، تو همون زمان نوروز، ما رو از صفحه آخر تبعید کردن به صفحه چهار. ما رفتیم گفتیم واسه چی همچین کاری میکنید. بالاخره یه دلیلی باید داشته باشه دیگه. گفتن نه کارهای شما تلخه و اینا، گفتم مگه من فقط کارهای خودم رو چاپ میکنم. من یه مجموعهای از کاریکاتورهای دیگران رو هم چاپ میکنم. حیفه، این داره خوب رشد میکنه. خلاصه قبول نکردن و یه مدتی تو صفحه چهار که یه صفحهی پرتی بود، کاریکاتورها رو چاپ کردن. اما بالاخره آوردیمش صفحه آخر. بعد تو این دوران نوروز، من دوران خدمت سربازیم بود. پنجاه روز رفتم سیرجان. تو این دوره یکی از بچهها رو آوردم و ازش خواستم اگه میتونه این مسئولیت رو بپذیره که ستون نخوابه. خلاصه پذیرفت و ما رفتیم و برگشتیم و دیدیم دیگه فضا با ما نیست، به نوعی زیر پامون خالی شده... نوروز تعطیل شد، یاس نو راه افتاد.
پرستو: داشتی درمورد فضا صحبت میکردی.
هادی: آره، فضا دیگه با ما نبود.
علیرضا: دوستت این کار رو کرد؟
هادی: نه، نه، نمیگم اون این کار رو کرد، چون من به اون اعتقاد دارم که آدم سالمی. خلاصه با یه کنایهای گفتن که ما خیلی راضی هستیم از این طرفی که شما آوردین. در صورتی که تا قبل از این اصلا نمیشناختنش. بعد گفتم خب خیلی خوبه، من رو سفید شدم، خدا رو شکر. یاس که راه افتاد حتی یه تلفن هم به ما نزدن. بالاخره شما با این مجموعه شش هفت سال کار کردی، حداقل هفتهای یه روز کار بده به ما، دبیر سرویسی نخواستیم. چون دبیر سرویسی که چیزی نیست، یه روز من هستم، یه روز تو هستی.
حمیدرضا: اصلا یاس سرویس طرح داشت؟
پرستو و هادی: آره، داشت.
هادی: پنجاه شماره از یاس گذشته بود، با پیغام پسغامهایی که رسیده بود به دبیر طرح، بالاخره زنگ زد به ما، دعوت کرد از ما، گفتم بابا ما که با هم رفیق بودیم، لااقل تو زنگ میزدی، اگه تو دوست داشتی از ما کار بگیری، اما دیگران میگفتن نه، تو اقلا یه زنگ میزدی میگفتی من دوست دارم از تو کار بگیرم، اما دیگران نمیخوان. من هم پیش خودم گفتم که عیب نداره، اگه زنگ زدن، نمیگم نمیآم، میریم. میخوایم کار کنیم دیگه. یاس هم آخرین کاریکاتورش رو کشیدیم و تعطیل شد.
(خنده)
شیده: دستتون درد نکنه، قدمتون خیلی خوبه مثل اینکه!
هادی: یاس تعطیل شد، وقایع اتفاقیه راه افتاد. توی وقایع ستون کاریکاتور حذف شده بود. شرق راه افتاد، ستون کاریکاتور حذف شده بود. دیگه روزنامه بهدردبخور داریم؟
حمیدرضا: جمهوریت.
هادی: جمهوریت که تق و لقه.
شیده: دیگه کاری نکردین؟
هادی: فعلا فقط مدیر هنری وقايع اتفاقیهام. البته بعد از پنجاه شماره اومدم.
شیده: شما دبيرستان رفتين يا هنرستان؟ چی خوندين؟
هادی: ادبیات.
پرستو: دانشگاه چی؟
هادی: نقاشی، آزاد. من سراسری، ادبیات دانشکده علامه طباطبایی قبول شدم، نرفتم، آزاد قبول شدم، رتبم 21 شد، چرا گرافیک نرفتم حالا، واسه اینکه مشورت کردم، گفتن که معمولا نقاشها میتونن گرافیستهای خوبی باشن، برای اینکه تو نقاشی، طراحی بیشتر کار میشه، منتها گرافیستها لزوما نقاش خوبی نمیشن. خلاصه نقاشی رو انتخاب کردم و خیلی هم علاقه داشتم. بعد کاملا کارم با رشتهام هماهنگ شد. منتها با پشتوانه ادبیات رفتم هنر، این خیلی بهم کمک کرد. یعنی مفاهیمی که تو علوم انسانی هست، خیلی کمک میکنه به کاریکاتوریست. کاریکاتوریست باید جامعهشناسی بدونه، باید سیاست بفهمه، باید مردمشناسی بدونه، روانشناسی بفهمه.
پرستو: کاریکاتور برات چی تعریف میشه. یعنی منظورم اینه که کاریکاتور تو فضای مطبوعات تعریف میشه یا کاریکاتور هر طرحی باشه تو هر جایی؟
هادی: من همیشه گفتم کاریکاتور رو نباید محدود کنید. روی چند تا اشتراک دست بذاریم بگیم کاریکاتور اینها رو داشته باشه، بعد هر چیز دیگهای دورش داشته باشه، بذاریم باشه، نذاریم محدود بشه، حالا اون اشتراکها چیه، یکی طنزه، یکی اغراق. بنابراین طنز و اغراق دو تا مشخصهی اصلی کاریکاتور هست. منتها کاریکاتور معمولا توی مطبوعات خودش رو نشون میده، یعنی تو کل دنیا، کاریکاتور نمایشگاهی رو جدا میکنن، کاریکاتوریست وقتی حرفهای میشه میآد تو مطبوعات، وگرنه قبلش نمایشگاهيه.
حمیدرضا: البته تو ایران یه همچین تعریفی نداریم.
هادی: تو ایران اصلا کدوم تعریف درسته که این یکی درسته باشه؟
(خنده)
هادی: ولی کاریکاتوریستهای ما فکر میکنن از همون اول باید بیان تو مطبوعات. مثلا چرا قوانین راهنمایی و رانندگی تو ایران رعایت نمیشه؟ واسه اینکه هیچ کس رعایت نمیکنه، واسه همین کسی که میخواد قوانین رو رعایت کنه تو این شلوغی و بل بشو، خوب بهم میزنن! بنابراین میره به سمت بیقانونی.
حمیدرضا: یه مشکلی که هست الآن تو جامعه کاریکاتوریستهای ایران، خیلی هم براش تلاش کردن و هیچ موقع هم به نتیجه نرسیده قضيهی انجمن کاریکاتوریستها و حمایت از حقوق خودمون و ایناست. هر کی یه گوشهايه برای خودش. میخوام ببینم چرا این طوریه، مثلا بزرگمهر به من گفت وقتی من دارم کار میکنم، طبیعیه نمیتونم مسائل اجتماعی رو مطرح کنم. یه نفرم، تنهام، کسی نیست پشتم. می خواستم ببینم نظرت چیه در اینباره؟
هادی: ببینید، من خیلی هم تلاش کردم این قضیه به یه جایی برسه، منتها نه اینکه از اول به دست ما نبود، بنابراین به پایان بردن این قضیه هم دست ما نیست. من حتی تو این قضیه درگیر هم شدم، اون اوایل که هادیتونز را راه انداخته بودیم، یه موجی راه انداخته بودیم و شروع کرده بودیم نقد نوشتن و به قول معروف گفتن اینکه این کار تو یه جایی گره خورده و یه عدهای به صورت محفلی اومدن این کار رو گرفتن دست خودشون، نمیذارن کسای دیگه وارد بشن، لااقل به یه جاییش برسونن. واسه همین متهم شدم به جوسازی و دو بههم زنی و این چیزهایی که شاید تو اون یادداشتهای سالگرد هادیتونز اومده که حتی هادی فحش هم خورده. منتها تو این قضیه که چرا این انجمن راه نمیافته، چندتا فرض میتونه آدم واسه خودش مطرح کنه، یا اینکه یه عدهای فکر میکنن اگر کار انجمنی بشه، دیگه نبضهای کاریکاتورهای ایران از دستشون خارج میشه، چون انجمن که بشه، بحث انتخابات اتفاق میافته و کارها دموکراتیک میشه، بنابراین یه سری آدمهایی که همیشه دست خودشون داشتن و طبیعتا خیلی وجهه خوبی بین عموم کاریکاتوریستها ندارن...
شیده: پس این حالت گنگ بازی که میگن تو کاریکاتوریستها هم هست؟ چیکار مثلا میکنن؟
هادی: نمیخوام زحمت یه عدهای رو ببرم زیر سوال، منتها چرا دوسالانه کاریکاتور، همواره یه تیم خاصی این رو راه میاندازن، ادارهش میکنن و به پایان میبرن. اونا هم زحمتشون سر جاشه، منتها میگم چرا این چرخشی نیست. مگه ما تو این ده سال گذشته یک عالمه کاریکاتوریستهای تازه نفس نیومدن که قابلیتهای خیلی زیادی دارن، پس چرا اینها به بازی گرفته نمیشن؟
شیده: اصلا کلا شما پیشکسوت خاصی تو زمینه کاریکاتور دارین که بخواین اونها رو قبول کنین که اونا باشن؟
هادی: چرا، آخه بحث اینه که تو عالم کاریکاتوریستها، خیلیها محافظه کارن یعنی حاضر نمیشن بیان توی یه سری کارها که بعدا ممکنه واسشون دردسر ساز بشه.
پرستو: یعنی مثلا چی، یعنی کلا با انجمن درست کردن مخالفند؟
هادی: خیلیهاشون مخالفند، من با خیلی از پیشکسوتها هم صحبت کردم، خیلیهاشون میگفتن که اصلا میخواین چی کار، اصلا این که تو میگی کارهای دموکراتیک صورت بگیره، شر و وره.
پرستو: شاید از حالت متمرکز شدن ماجرا زیاد خوششون نمیاد.
هادی: اولا یه نکتهای که توی فضای هنری هست، اینه که بچهها همدیگه رو قبول ندارن، یعنی عوض اینکه بیان بگن من یه آدمم، شما یه آدمید، ایشون یه آدمه، همتون هم کارِتون محترمه، شخصیتتون محترمه، کارتون جایگاه خاصی داره، برای اینکه خودمون رو اثبات کنیم، میام همدیگه رو تحقیر میکنیم. بهخاطر همین، این عمل باعث میشه که نفس دور هم جمع شدن منتفی بشه، مثلا ما الآن که دور هم جمع شدیم، شاید یه سری علایق درونی هم نسبت به همدیگه داشته باشیم، حالا به وجود اومده، کمه يا زیاده، بالاخره یکسری اشتراکها هست، منتها وقتی من شما رو قبول نداشته باشیم، مثلا من میگم برو بابا، من بیام با اینها مصاحبه کنم که چی بشه؟! تو رو یه جور دیگه بکوبم، شما رو یه جور دیگه بکوبم و... خوب مسلما جمع شدن ما دور همدیگه جز دعوا هیچ سود دیگهای نداره. همان طور که چند بار هم برای انجمن دعوا کردن. سر چیزهای خیلی ابتدایی، پیشکسوت مثلا پریده به یه جوونی که یه چیزی گفته یا جوونه اومده جلوی پیشکسوته علم شده، شاخ شده به قول معروف.
من از لحاظ حقوقیاش که پرسیدم، گفتن توی قسمت تشخیص هویت، که معمولا برای مجوز انجمنها هست، اونجا کار گیر کرده. حتی بهشون گفتم من حاضرم بیام پی گیری کنم تا این قضیه به یه جایی برسه. اونها هم گفتن باشه، منتها فعلا خبری نیست. چیزی که شنیدم اینه که نیکآهنگ رو توی قسمت تشخیص هویت تایید نکردن و یه نفر کم داره، یه نفر باید جایگزین بشه تا این قضیه پیش بره.
پرستو: کیا هستن؟
هادی: من نمیدونم. چون اصولا من هیچ موقع به بازی گرفته نشدم. ما هر کاری کردیم، خودمون کردیم، یعنی این طوری نبوده که یه عدهای با ما رفیق باشن، بیا بگن تو هم بیا داور وایسا، تو هم بیا تو کلاسهای خانه کاریکاتور درس بده، یه همچین اتفاقی نیفتاده.
این چند تا دلیل که گفتم، یکی همون که نمیتونیم پیش هم جمع بشیم، همدیگه رو نمیتونیم تحمل کنیم، یکی اینکه اصلا یکسری با دموکراتیک شدن این کار مخالفند، چون موقعیت خودشون رو از دست میدن، یک عده هم اصلا اعتقاد ندارن به کار دسته جمعی. میگن آقا اصلا کاریکاتور ایران چیه که انجمن صنفی بخواد.
شیده: پس یه همچین دیدی هم هست؟
هادی: آره، وجود داره. بنابراین کاریکاتوریستهای ما نه بیمه هستن، نه اگر کاریکاتوریست رو بگیرن بهواسطه کارش، کسی نمیتونه دفاع کنه. نه میتونیم تعرفههای مشخصی داشته باشیم، حالا تعرفهها تعرفههای fixشده و مشخصای نیست. من یادمه عکاسها تعرفههاشون کمتر از ما بود سال 76، الآن از ما بیشتر شده. ما نمیتونیم بریم بگیم آقا حق ما اینقدره، باید اینقدر به ما بدید و خیلی از این مشکلات که به واسطه صنفی شدن حل میشد...
پرستو: شما جزو صنف روزنامهنگاران به حساب نمیآييد؟
هادی: چرا، منتها روزنامهنگاران کلیه.
پرستو: شامل همه کاریکاتوریستها هم نمیشه...
هادی: البته هر کس که بره اونجا مراجعه کنه و اون مدارک رو ارائه کنه، عضو میشه.
پرستو: نه، منظورم اینه که همه کاریکاتوریستها لزوما تو مطبوعات کار نمیکنن که.
هادی: نه، نه، آفرین، نکته خوبیه.
حمیدرضا: ممکنه بعضی از کاریکاتوریستها نمایشگاهی باشن.
هادی: دقیقا.
شیده: خب، تو احساس میکنی که زندگیت الآن تامینه از طریق کاریکاتور یا کارهای جانبی هم میکنی؟
هادی: من از نوروز که تعطیل شد، اقتصادم رو منتقل کردم روی کار دیگهای، یعنی کار گرافیکی کردم و الآن هم عمدهی کارم از اون طریق میگذره. الآن مدیریت هنری دو تا ماهنامه دارم، یک روزنامه دارم، پروژههای تبلیغاتی اجرا میکنم. سایتمم همش از پول خودمه، شخصیه کاملا، با اینکه خیلی خرج داره، هر شب آپدیت میشه.
حمیدرضا: درآمد که نداشته برات؟
هادی: ممم، چرا، یه خبرنگاری اومد خرید کار من رو. منتها کاریکاتور اگر اتفاق افتاد جایی کار کنم، اون صرفا چیزیه که کنار دست این کارهام هست. اومدم چیکار کردم، گفتم من عشقم رو فقط میگذارم رو کاریکاتور، کاریکاتور چیزیه که از نظر روحی من رو ارضاء میکنه، اما اقتصادم رو انتقال میدم به جای دیگه، وقتی از لحاظ اقتصادی تامین بودم، خب میتونم راحت کاریکاتور راه بندازم، میتونم سایت راه بندازم. الآن همین سایت به عنوان یک سایت شاخص کاریکاتور ایرانی جاش باز شده، ما از Feedbackهایی که میگیریم میفهمیم که چقدر تونسته جا باز کنه و چقدر نیاز بود که همچین چیزی اتفاقی بیفته. منتها من میدونم متاسفانه با روحیهای که کاریکاتوریستها دارن، خیلی به ندرت همچین چیزی اتفاق میافته. کاریکاتوریستها که اولا بدقول، تنبل و... هستن. مثلا الآن کاریکاتور حذف شده از مطبوعات، اما هیچ کس صداش در نمیاد. من دو تا یادداشت نوشتم چاپ کردم، بابا یه ذره بجنبید. اعتراض کنید. این که نمیشه. نشستید یه گوشه یه نفر بیاد دستتون رو بگیره، یه فرش قرمز هم پهن کردن، گفتن بیان کاریکاتور بکشید.
علیرضا: این فقط مشکل کاریکاتور نیست. مثلا تو همین هفته که دوسالانه عکسه، چیزهایی که میگی واسه این هم صدق میکنه، فقط باید کلمه کاریکاتور رو برداری به جاش عکس بذاری. کلا همه شاخههای هنری.
هادی: آخه من فکر میکنم گرافیستها منسجمترن. انجمن صنفیشون منسجمتر عمل میکنه. عکاسها میدونم که مشکل دارن. نقاشها باز کمتر. آخه نقاشی توی جامعه جا افتاده تره نسبت به کاریکاتور. کاریکاتور نوپاست آخه. ما الآن دوران درخشان کاریکاتورمون همین شش سال اخیره. که فکر کنم همون سه سال چهار سال اول، یعنی تا سال 79 اوج کاریکاتور کل ایران بوده، از زمان مشروطه به اینور. منتها کاریکاتوریستها یکسری ویژگیهای خاص خودشون رو دارن که اون باعث شده این مشکلات به وجود بیاد. الآن کاریکاتور رو اگه تو مطبوعات نبینی، خب انتظار داری فقط تو نمایشگاهها ببینی. نمایشگاهها مگه چند وقت یک بار برگزار میشه؟ ما یه دوسالانه داریم که هر دو سال یک بار برگزار میشه. یا مثلا نمایشگاههای چندنفرهای، دو نفرهای، یا حتی یک نفرهای، ولی خب من به عنوان کاریکاتوریستی که تو مطبوعات رشد کردم، خیلی معتقد به کاریکاتور نمایشگاهی نیستم. کاریکاتور نمایشگاهی یکسری مخاطبات خاص داره.
پرستو: یعنی تو به مخاطبان عام فکر می کردی؟
هادی: آره، ما حرفی هم که میزدیم، حرف نمایشگاهی نبود، حرفی بود که میخواست جریان ایجاد کنه، وقتی یه کاریکاتور باعث میشه یه عدهای تکون بخورن، شروع کنن به اعتراض کردن این خیلی موثرتره تا اینکه تو یه کاریکاتور قاب بگیری بذاری تو گالری، پنج نفر هم بیان ببینن، بگن هه هه، چقدر خوشگله و نهایتا هم ازت بخرنش. نهایت افتخاری که میکنی اینه که من پنج تا از تابلوهام رو، هر کدوم پانصد هزار تومان فروختم.
شیده: میشه یه همچین کاری کرد واسه کاریکاتور؟
هادی: آره، میشه، بعضیها از این کارا میکنن، منتها لوکسه دیگه، یه طبقه خاصی میان میخرن، یکی مثلا کلکسیونره، یکی مثلا پولش این قدر زیادی کرده که مثلا یکی بهش گفته فلان کاریکاتوريست عجب کاریکاتوریستیه، اینم اومده بخره که بعدا بگه آره، من این رو از خود شخص ایشون خریدم.
شیده: با خودشون هم دست دادم و پشت تابلو هم امضا کرده!
پرستو: عکس هم گرفتیم با هم!
(خنده)
شیده: نظرت چیه در مورد آنلاین بودن کاریکاتور؟ به نظرت تاثیری داره، ارتباطش چیه؟
هادی: من موقعی که احساس کردم دیگه مطبوعات نوشتاری و کاغذی جواب نمیده، اومدم هادیتونز رو راه انداختم. کار اینترنتی کاریکاتور رو هم من سال 79 بود، که پرسیتونز رو راه انداختیم. 9 نفر بودیم. پرسیتونز که راه افتاد، توی سایتهای سیاسی دیگه، کارهای من نمایش داده میشد که لینک هم گذاشته بودن. تفاوتی که وجود داره اینه که مخاطبینی که توی اینترنت هستن و میان سراغ شما، اصلا یه حوزه دیگه رو پوشش میدن. یعنی نه تنها اینکه میتونی مخاطبهای داخلی رو داشته باشی، میتونی کارهات رو صادر کنی. من خیلی مخاطبهای آمریکایی، اروپایی داشتم که نظراتشون هم میگفتن. مثلا یه پیرمردی ایمیل زده بود که میگفت من زمان جنگ جهانی دوم، همسن و سال تو بودم، عکساش رو هم فرستاده بود، گفت به شدت احساس نزدیکی میکنم بین فکرهامون. کاریکاتورهامو دیده بود. چون زبان بینالمللیست دیگه، مخصوصا کاریکاتورهای بدون شرح. هی میتونی بهش نوسان بدی. مثلا پنجاه سال دیگه میتونه چاپ بشه، باز معنا داشته باشه. یکسری اختلاف نظرهایی که وجود داره تو کاریکاتور، که بین کاریکاتورهای ادیتوریال و کاریکاتورهای روشنفکری و اینا، همینجاست.
توی اینترنت شما هر زمانی که بخوای، میتونی واکنش بدی به کار، همونجا میتونی کامنت (نظر) بذاری، سریع میتونی پاسخ بگیری. بنابراین خیلی میتونه رشد بده کارت رو. مثلا وقتی یه کار میذاری، پنجاه نفر میان میگن آقا خیلی خوب بود. مثلا 100 نفر هم میان می گن که اصلا بهدرد نمیخوره، نه طنز داشت و نه هدف خاصی، خب وقتی این نظرات رو میذاری کنار هم دیگه، برآیندش میتونه کمک کنه به اصلاح اون کاره. بعد اینترنت سانسور نداره. حالا کاری به ایران ندارم که حتی هادیتونز هم تو بعضی از ISPها فیلتر شده.
پرستو: مثلا همون کاریکاتور 18 تیر فیلتر شده بود.
هادی: آره، اون فیلتر شده بود، تحلیلهای من رو هم درباره بعضی از کاریکاتورها فیلتر کردن. میگم کاری ندارم به ایران، منتها کلا اگه بخوایم ببینیم، کاریکاتور اینترنتی، شما هر چیزی که بخوای میتونی رو اینترنت بفرستی، بدون اینکه نیاز داشته باشی از کسی اجازه بگیری. مثلا من امشب به این نتیجه رسیدم که باید این کاریکاتور رو بکشم. میشینم میکشم، بعد همون موقع میذارم رو اینترنت. بعد تکثیرش میکنم. یعنی اینترنت قدرت تکثیر همزمان داره. وحشتناکه. مثلا با این اورکات (Orkut) که اومده و یه تب شده، خب اگه ازش خوب استفاده کنن، خیلی تاثیر خوبی داره تو این قضیه. مثلا شما نه تنها میتونین بفرستین به دوستان، بلکه به دوستای دوستات هم میتونین بفرستین.
شیده: اینطوری آدم میتونه خیلی مخاطبهای جدید پیدا کنه.
هادی: دقیقا.
شیده: خب، از همون اول اول اول، آشناییت با اینترنت چهجوری بود؟
هادی: والا من یادمه که استفادهای از اینترنت کردیم ایمیل بود، بعد که درگیرش شدم، فکر کنم 74 بود، منتها ما با ایمیلهامون، مخاطبهامون سریعا بهم واکنش میدادن. مثلا زیر کارهام که تو روزنامه میگذاشتم، خیلیها میامدن نظر میدادن، بعد که کارها رفت تو اینترنت، میومدن تو همون پرسیتونز کامنت میفرستادن. هر روز که میرفتم جلوتر احساس نیاز بیشتری میکردم.
پرستو: چی شد که از پرسیتونز رسیدی به هادیتونز؟
هادی: پرسیتونز راه اندازیش با 9 نفر شروع شد، با هدف کاریکاتور بینالمللی، نه داخلی. ما یک سال ادامه دادیم، مثل اینکه اون کسی که اداره میکرد سایت رو، آپدیت میکرد، همون وبمستر بهقول معروف، پول بهش نرسید، یعنی در حقیقت ول شد کار، همون که میگم بهت، کاریکاتوریستها اینطورین دیگه، پول داده نشد و سایت خوابید.
من به این نتیجه رسیدم که باید خودم اقدام کنم. چون میدونستم اگه یه کاری رو شروع کنم، تا تهش میرم، تعطیل بردار نیست. واسه همین تو ایران همه کارها فردی انجام میشه. الآن هم از این جهت خیالم راحته که همه چیزشو میدانم. چی باید بیاد، چی نباید بیاد.
پرستو: راجع به کاریکاتورهای بینالمللی حرف زدی. واکنش داشتی؟ مثلا کاریکاتور صدام واکنش داشت؟
هادی: واکنشهایی که داشتم بیشتر سر جرج بوش و اینا بود. فحش خیلی خوردم! البته تعریف هم بود. مثلا میگفتن ما میدونیم جرج بوش یه همچین تعریفی داره. یه کاریکاتور بود که جرج بوش سرش رو کرده تو برف، تو فضای برفی بود، که بعد یه نفر ایمیل زده بود که میگفت این شماهایید که سرتون رو کردید تو برف و هیچ جا رو نمیبینید. بالاخره هم مثبت بود، هم منفی. بعضیها هم ابراز هم عقیدهای میکردن با ما.
پرستو: خودت فکر میکنی پربينندهترین کاریکاتورت چی بوده؟
هادی: خب معلومه دیگه، خاتمی.
حمیدرضا: راستی چی شد که اونو کشیدی، چون یادمه که بزرگمهر خاتمی رو بدون لباس روحانيت و با لباس معمولی کشیده بود توی توانا که تعطيل کردن توانا رو.
هادی: این کاریکاتور تاریخچه داره در واقع. سال 76، اواخر 76 بود که من گل آقا بودم، گل آقا گفت یه سوژه دارم که تو باید بکشی. سوژه رو دادن دیدم بله، کاریکاتور خاتمی رو باید بکشیم. گفت کاریکاتور خاتمی رو بکش، میخوام بریم بهش هدیه بدیم. من هم کاریکاتور رو کشیدم، با گواش هم رنگ کردم، قاب هم گرفتیم دادیم، منتها اتفاق نیفتاد. تا اینکه جریان توانا اتفاق افتاد، بدون لباس، سال 79 بود فکر میکنم. اون اتفاقی که افتاد تو جریان کاریکاتور اخیر خاتمی، من فکرش رو کرده بودم که حتما انجام بدم و فکرش رو هم کرده بودم که الآن فضاش هست. هم طرف مقابل ظرفیت داره و هم فضای اجتماعی هم جوری نیست مثل اون سالها باشه. شاید از این بی تفاوتیشون من استفاده کردم، شخص خاتمی و کسانی که تو حکومت هستن.
بالاخره کاریکاتور رو زدم، اواخر فروردین بود فکر کنم. بعد ایمیل کردم به ابطحی، گفتم اگه میتونین ایشون رو تو جریان بذارین که بعدا دلخوری پیش نیاد. نمیدونم بهش نشون داد یا نه، ولی گفت باشه. ده روز که گذشت از این ماجرا، من بردم رو هادیتونز که روز اول یازده هزار و خوردهای بازدید کننده داشت. توی اون مدت هم که بود، فکر کنم نزدیک دویست هزار رو داشت که سایت خوابید و پهنای باند تموم شد. خلاصه گفتن که روز جوان دعوت کردن ما رو، گفتن صحبت کن من هم گفتم بهترین فرصته دیگه، همش دنبال یه فرصت بودم که یه جایی باشه به طور رسمی این اتفاق بیفته، ثبت بشه. آقای عبادی موافقت کردن، کاریکاتور رو قاب کردم، روز مراسم رفتم و هدیه دادم و خیلی هم خوشش اومد. و گفت که من این رو چند جای دیگه هم دیده بودم.
فهمیدم که چندنفر که باهاش ارتباط ایمیلی دارن واسش فرستاده بودن، اطلاعات اخبار ریاست جمهوری هم پرینت کرده بود. خلاصه اون اتفاق به طور رسمی ثبت شد. البته اون بیشتر برای کاریکاتور ایران اتفاق مهمی بود، نه برای شخص من. این نشون داد که یه سری از تابوها میتونه شکسته بشه، بدون اینکه هیچ اتفاقی بیفته.
پرستو: تو باز هم پروژهای در نظر داری یا تموم شد؟
هادی: نه، من میخوام کسانی رو که قدرت تحمل بیشتری رو دارن...
پرستو: مثل ابطحی؟
هادی: آره، اتفاقا هم ابطحی به من گفته پس من چی؟! حالا قرار شده من این کار رو بکنم.
شیده: خب بریم سراغ کتاب، ادبیات کاریکاتور ایران در عصر اصلاحات. چی شد که به فکرش افتادی، چه جوری شروع شد؟
هادی: سال سوم دانشگاه بودم، بعد درس تاریخ هنر بود فکر کنم، اونجا ایدهاش تو ذهنم اومد، بعد به استادم گفتم، خیلی استقبال کرد. گفتم که پس من اینو میذارم به عنوان پایان نامه لیسانسم. خلاصه سال 79 شروع کردم. تمام روزنامههایی رو که میخواستم تحلیل کنم، آرشیوش رو داشتم، اونهایی هم که کم بود، جمعآوری کردم. اون روزنامههایی رو که فکر میکردم تو کاریکاتور این دوره تاثیر داشتن. خلاصه شروع کردم وقایع و اتفاقات سال 76 تا 79 که توقیف فلهای مطبوعات اتفاق میافته، اینها رو از دل روزنامهها کشیدم بیرون. بعد تمام کاریکاتورهایی که حس میکردم درخور تحلیل هست، متناسب با اون وقایع خلق شده بود، اونها رو هم بیرون کشیدم، شروع کردم تجزیه تحلیل کردن، تجزیه تحلیل هنری سیاسی به قول معروف، یه قسمتیش فنیه، یه قسمتیش تطبیقیه، تطبیق با شرایط اون روزه که در حقیقت یه روایتی از این سالها که اگه بخونید، خودتون متوجه میشید. اومدم یه همچین برشی رو از اون دورهای که به نظر خودم درخشانترین دوران کاریکاتوره، بیرون کشیدم و جزء معدود کتابهای تئوری در مورد کاریکاتوره. چون ما منابع تئوری خیلی محدودی داریم. تو ایران شاید یکی یا دو تا باشه.
حمیدرضا: بیشتر در مورد تاریخه، از مشروطیت شروع میکنن تا...
هادی: آره، مثلا حمید صاحب که نوشته، اون بیشتر یه تاریخچهای و بیوگرافی بعضی از کاریکاتوریستهای اون دوران.
شیده: خب تو چی توش گنجوندی؟
هادی: این تقریبا نزدیک صد تا کاریکاتور از کاریکاتوریستهای مختلفه که تو اون دوران بودن. طبیعتا یکسری از کاریکاتورها بررسی نشده، یا قابلیت تحلیل نداشته یا اینکه از دریچه دید من انتخاب نشدن. طبیعتا این کتاب یکسری نقاط ضعف داره، چون اولین کتاب تو نوع خودش، یکسری هم ویژگیها داره که اونهایی که مخاطبهای این کتاب قرار میگیرن باید بگن چه ویژگیهایی داره. ببینید حالا چه بازخوردی داره.
شیده: تيراژش چهقدره؟
هادی: دوهزار تا، انتشارات روزنه. یک سال و نیم توی ارشاد مجوز نگرفت تا اینکه اواخر سال قبل مجوزش اومد. بعد کتاب دوم هم مجوزش اومده، مجموعه کاریکاتورهامه که نزدیک دویست تا کاریکاتوره. منتها میخوام یکسری از یادداشتها، مقالهها و مصاحبههام رو توش بگنجونم که خب دوباره باید اونها رو بفرستیم مجوز بگیره. اما چون مجوز اولیه رو گرفته، فکر کنم زمان کمتری رو بخواد تا مجوز دومی رو بگیره.
شیده: اون کتاب اولت اومده تو بازار؟ فروشاش چهطوره؟
هادی: آره، البته هنوز خبر ندارم، خیلی دیر توزیع شد، هفته پیش تازه اومدش تو بازار. منتها بعضیها رفته بودن از خود انتشارات خریده بودن. تا تبلیغات نکنی، به درد نمیخوره. شما طلا هم تولید کنید، تبلیغات نکنی، بهدرد نمیخوره. من خودم تا جایی که بتونم روش تبلیع میکنم. منتها این به عهده ناشره. بستگی داره که چقدر احساس تعلق بکنه به کتاب. ولی اگه تبلیغات کنه، فکر میکنم چیز جالبی باشه، چون یه چیز تاریخی هست. خاطرات همهتون زنده میشه بخونیدش.
شیده: کلی هم توش طرح داره، همون خودش جذاب میکنه.
شیده: در مورد کارهاتون از نظر فنی چیزی نمیخواید بگید؟ مثلا بگید که تو کارهاتون از کی الهام گرفتید؟
حمیدرضا: مثلا تو گلآقا، تو اون دوره، خيلیها از بزرگمهر تاثير گرفتن. پدرام، رادمند، خود تو هم يادمه اون اوايل تحت تاثير همون سبک بودی.
هادی: اصلا به نظر من، کارهای گلآقای من رو ندیده بگیر، البته نمیشه ندیده گرفت، منتها من همونطوری هم که اول گفتم توی گلآقا هادی حیدری نبودم. یعنی خودم نبودم، چیزی بودم که اونها به من القا میکردم، یعنی القا میشد از طرف اون مجموعه به من. البته نمیگم کار بدیه، نه، به هر حال سیستم گلآقا اونجوريه دیگه. من معاون اول بکش و فلان وزیر بکش نیستم تو کارهام. کارهای من بیشتر جنبه تئوری داره، دوست دارم لااقل یه نفر که میبینه، یه چند دقیقه راجع بهش فکر کنه.
خلاصه آدم اون دوره رو نمیتونه از دورههای کاریش جدا کرد. من همیشه عقیده دارم آدم یه کاری کنه که بعدا که میاد گذشتش رو بررسی کنه، حداقل پشیمونی توش نباشه، من پشیمون نیستم.
حمیدرضا: باید طی میشد اون دوره...
هادی: آره. باید طی میشد و یه چیز طبیعیه. من کاریکاتوریستی نیستم که پدر یا مادرم هنرمند باشم. من خودم رشد کردم. توی خانوادهای که دیدگاهش مهندسی بود من اومدم خلاف موج شنا کردم و این باعث شد بقیه هم راحتتر بیان تو اون حوزههایی که دوست دارن. حالا خیلی راحت میان ادبیات میخونن. خیلی راحت میرن هنرستان... دبیرستان رفتن من هم جالبه. من اول دبیرستان علوم انسانی خوندم توی مدرسهای که دکتر حداد عادل راه انداخت. اتفاقا بچههایی که با ما بودن، الآن دارن تو بدنه مطبوعات خیلی خوب کار میکنند. مثلا مهدی عزنی خرمی، محسن آزرم، روزبه حسینی، حامد صفاییتبار که شاید اسمهاشون رو شنیده باشید و خواهید شنید، تو اون مدرسه فضایی که ایجاد شده بود، فضایی بود که تو اون چند سال اول تاسیساش فکرهای متعددی توش وجود داشت. بهقول معروف نیومده بودن گزینشهای فکری بکنن، البته گزینشهای درسی کرده بودن. من خیلی ذهنم تو اونجا باز شد نسبت به اطرافم. الان هم حداد عادل همیشه گله میکنه که تو چرا رفتی اینجوری شدی و اینا. من اگر علوم انسانی خوندم، تو بهترین مدرسه درس خوندم، معلمهای ما همشون استادهای درجه یک دانشگاه تهران بودن، نویسنده کتابهای درسی بودن. یه همچین حالتی.
من آدمی بودم که خودم تو این وادی افتادم. مثل علفی که بعضی موقعها یه آبی هم میخوره. حالا نمیدونم در ادامه بهدرد بخور باشم یا نه. خودرو بودم. اون گذشته هم هستش به هر حال. منتها زیاد تیپ کارم رو دوست ندارم.
حمیدرضا: دوره کار جدیدت هم از 4 سال پیش شروع شد؟
هادی: نه، از شش هفت سال پیش.
حمیدرضا: آخه من همون شش هفت سال پیش هم که کارهاتو میدیدم، هنوز توش دوگانگی بود. شاید بشه گفت سه چهار ساله که کاملا پخته شده.
هادی: آره دیگه، طبیعتا آدم میرسه به یه نقطهای بعد به صورت عرضی رشد میکنه نه به صورت طولی. منتها من اعتقاد دارم اگه آدم همهش در حال جستجو کردن و دیدن باشه، همزمان با اینکه عرضش هم فراخ میشه، از لحاظ طولی هم بالا میره.
شیده: تو کاریکاتوريستهای غير ايرانی از چه کسی تاثیر گرفتی؟
هادی: من کارهای «براد هلند» رو خیلی دوست دارم و «توپور». این دوتا رو خیلی دوستشون دارم.
حمیدرضا: توپور کاراش خیلی سیاهه.
هادی: آره، منتها بعضی از فضاهاشو خوشم میاد. توی کاریکاتوریستهای خودمون، من ذهنیتم به توکا خیلی نزدیکه، کارهاشو دوست دارم.
پرستو: از نظر تکنیکی چی؟
هادی: تکنیکها خیلی متفاوته، من وقتی کارهای یه نفر رو دوست دارم، تکنیکش رو هم دوست دارم. نمیتونم بگم این تکنیک خیلی خوبه و...
شیده: کلا تاثیر کاریکاتور کشیدن تو زندگی شخصیت چی بوده؟ مثبت بوده یا منفی؟
هادی: برای خودم مثبت بوده.
شیده: از چه نظر؟
هادی: کلا کاریکاتوریستها زاویه نگاهشون به اطرافشون خیلی فرق میکنه، خیلی دقیقتر نگاه میکنن. منتها من شاید از اون کاریکاتوریستهایی باشم که تو کارهای شخصیم خیلی جدیم. یعنی اون طور نیست که به مزاح بگذرونم. شاید به خاطر اینکه چیزهای دیگر رو هم تجربه کردم، یعنی حوزههای فکری دیگه رو هم تجربه کردم، حالا نه صرفا تو حوزههای هنری، که پشتوانه همون علوم انسانی بوده که یه همچین آدمی رو به وجود آورده، حالا من نمیدونم منظورت از این سوال چی بوده...
پرستو: منظور شيده اینه که تو زندگی شخصیت چه اثری گذاشته؟
شیده: مثلا یه سری ارتباطات تونستی به وسیلهاش برقرار کنی، درسته؟
هادی: خب خیلی، ارتباطات من اکثرا از همین طریقه، البته از طریق کارهای سیاسی هم هست.
شیده: تو مگه فعالیت سیاسی هم میکنی؟
هادی: من تو یه حزب هستم، و این رو باید جدا کرد از کارهای دیگه، من اصلا خانوادهام سیاسی بودن.
شیده: پس این اصلا ربطی به کاریکاتوريست بودنت نداره که تو رو بشناسن و تو خیلی راحت وارد این حرفه بشی و...
هادی: نه، این طور نبوده که من به واسطه پدرم بخوام این کار رو انجام بدم، چون من از همون اول که مشارکت راه افتاد بودم، اولین دبیر شورای مرکزی جوانان بودم، بعد شدم اصلی که الآن هم ادامه داره. به خاطر اعتقادی به کارهای حزبی دارم. چون معتقدم که اگه بخوایم بریم سمت چیزهایی که تو این چند سال هم براش فعالیت کردیم، راهی نداریم که مطالبات تودهوار رو تبدیل کنیم به مطالبات تشکلی. این مثال عینی رو من چند جای دیگه هم گفتم. مثلا یه توده هزار نفری باشید، هر کدومتون خواستههای مختلف داشته باشید، بايستيد یه جایی و شروع کنید اون خواستتون رو فریاد زدن. یه حجم صدای بزرگی تولید میشه که معلوم هم نیست کی چی میگه. منتها ميان میگن که ما دویست نفر هستیم که هم فکر هستیم و یه مطالبه داریم و این هم نمایندهمون. شما سیصد نفر هستید و میگید این مطالبه رو دارین و اینم نمایندهتون. بعد اون نمایندهها میرن انتقال میدن به اون بالاییها، طبیعتا بهتره.
شیده: خب یه ذره سازماندهی کردن این تو ایران سخته. چون کم پیش میآد حالتی که یه عده آدم باشن که یک نفر یا چند نفر محدود رو به عنوان نماینده خودشون قبول داشته باشن.
هادی: ما تو همه چیز داریم تمرین میکنیم تو ایران. چون هیچ چیزی جایگاه خودشو نداره تو ایران. ما داریم میریم به سمتش.
شیده: فکر میکنی موفق خواهد بود این حرکت؟
هادی: بی تاثیر نیست خب، نمیشه گفت که اصلا تاثیر نداره. ولی به هر حال کشورهایی که از ما عقبتر بودن رسیدن به اونجایی که ما میخوایم برسیم. بنابراین ما که توانایی داریم چرا نرسيم؟
شیده: خب اونا زمینهاش رو داشتن. اما ما کلا از نظر فرهنگی، مرض قدرت طلبی داریم.
هادی: خب فکر میکنید چیکار کرد. باید نشست و همین قدرت طلبی رو رشد داد؟
شیده: خُب کی ازدواج کردی؟
هادی: هفتاد و نه عقد کردم. هشتاد ازدواج کردم.
پرستو: با خانمت چه جوری آشنا شدی؟
هادی: این آشنایی بیشتر خانوادگی بود.
شیده: یعنی مادرتون واستون دختر پیدا کردن؟
هادی: نه، نه، این جوری نبوده.
(خنده)
هادی: اینکه گفتم آشنایی خانوادگی، یعنی اینکه از قدیم ارتباط خانوادگی داشتیم.
شیده: همسرتون راضیه از این کارهايی که شما میکنید مثلا وقتی که روی هادیتونز صرف میکنيد؟
هادی: بعضی اوقات یه ذره دلخور میشه، چون وقت زیادی میبره.
شیده: پس دلخور شده از اینکه زیاد میشینی پشت کامپیوتر؟
هادی: آره، اینکه میگه بیشتر وقتت رو میذاری اونجا. منتها نتیجه کار که خوب باشه، طبیعتا یه خورده متعادل میشن.
شیده: اهل کاریکاتور که نیست؟
هادی: نه، اون اصلا مهندسه...
پرستو: اهل اینترنت چی؟
هادی: کم و بیش. نه اینکه معتاد باشه به اینترنت مثل خودم.
حمیدرضا: خب اصولا دو تا اینترنت باز تو یه خونه با هم دعواشون میشه!
هادی: آره دیگه!
(خنده)
شیده: تا حالا شده به خاطر کاریکاتورهات بازداشت بشی؟
هادی: نه، میترسوندن، منتها من زیاد جدی نمیگرفتم! منتها چرا، خانواده همیشه این دغدغه رو داشته که نکنه یه موقع بیان و من رو ببرن. ما بند بازی میکنیم دیگه.
شیده: به غیر از کاریکاتور چی کار میکنی، تو اوقات فراغتت؟
هادی: فوتبال.
شیده: تو کوچه؟
هادی: دیگه کار از کوچه گذشته!
شیده: دیگه چی؟
هادی: سینما.
شیده: چه سبکی؟ چه کارگردانی؟ چه بازیگری؟
هادی: همه چیز میبینم. این طور نیست که مشخصا دنبال یه چیز خاص برم.
حمیدرضا: Kill Bill رو دیدی؟
هادی: نه، ولی اسمش رو شنیدم! Kill Bill اصلا چی هست؟
(خنده)
شیده: کلا چه سبکی رو دنبال میکنی؟
هادی: من کارهای مهرجویی رو دوست دارم. تو فضای طنز هم کارهای تبریزی رو دوست دارم. کارهای میرباقری رو هم دوست دارم، چون دیالوگهای خیلی خوبی داره.
شیده: اهل تئاتر هم هستی؟
هادی: اینکه بخوام مرتب برم نه، چون اصلا فرصتش رو نمیکنم. اما علاقه دارم. بعضی موقعها میرم.
شیده: آخرین تئاتری که دیدی چی بوده؟
هادی: یادم نیست دقیقا.
شیده: الآن آبروت میره!
هادی: نه بابا کدوم آبرو!!!
(خنده)
شیده: موسیقی چی؟ ایرانی، خارجی، چه سبکی؟
هادی: اینها دیگه خیلی تخصصی میشه!
شیده: میخوایم ببینیم بکگراند هادی حیدری که یه کاریکاتوریسته چیه. اینها همه جزء شخصیت توئه دیگه.
حمیدرضا: توی ماشین نوار چی گوش میدی؟!
هادی: من اصلا از اون آدمهایی هستم که موقع کارکردن نباید صدا باشه. حتی موقع رانندگی کردن هم خیلی کم موزیک گوش میدم چون حواسم تماما رو اون کاریه که دارم انجام میدم.
Comments
پرستو جان عين اين بلايي كه سر ايميل تو اومده سر من هم اومده. من فقط پسوردم رو عوض كردم.
Posted by: احسان عابدي at March 15, 2005 08:24 PM
كاپوچينو از مدتي به پيش كيفيتش خيلي تغيير كرده. لطفا متشكريم. كيفيتت خوبه.
Posted by: Maziar at March 15, 2005 06:53 PM
من والا نمي تونم احساسم رو پس از خوندن اين مصاحبه و ديدن عكس هاش بيان كنم ! حقيقتش كلمات از بيان احساس من قاصر مي باشند !! براي اطلاعات بيشتر از احساسات بنده به همكارم مراجعه كنيد تا براتون حالاتم رو تعريف كنه !
Posted by: Amir at March 15, 2005 10:21 AM
سلام عزيزم! اتفاقا امروز همين بلا رو كه توي نوشته آخرت نوشتي به سرم آوردن...دوستي ايميل زده كه با نام من ايميل ويروسي فرستاده شده....ميبيني چقدر بعضي ها مريضند
Posted by: Asemoon(saayeye-aabi at March 15, 2005 04:01 AM
دوست عزيز..براي شما و همه دوستاني اينچنين زحمت مي كشند..آرزوي موفقيت دارم
Posted by: ایلیا-افق at March 14, 2005 11:28 PM
پرستو جان از صميم قلب دعا مي كنم كاپوچينوتان زودتر حاضر شود تا ما هم يك دلي از عزا در بياريم . خيلي دلم تنگ شده.
Posted by: گيوتين at March 14, 2005 06:59 PM

