بايد با تک‌تک آدم‌ها حرف بزنيم

چهارشنبه، 10 خرداد 1385

ساعت 12
با زهرا آمده‌ايم خريد: آب‌معدنی، تخمه و چهارپايه‌ی پلاستيکی برای زير تلويزيون. پشت روسری‌های سفيدمان نوشته شده: «سهم زن، نيمی از آزادی» و راه‌رفتن در خيابان و خريد کردن در اين شرايط جلبِ توجه می‌کند. پسرِ عابر آزادیِ آخرِ شعار را نمی‌تواند بخواند. می‌پرسد و توجيه می‌شود! در مغازه پلاستيک‌فروشی بحث به‌نسبت طولانی‌ای سر می‌گيرد. از ادعای کارگر مغازه بر مبارزه‌ی ما، روسری‌سفيدها، با مصرف سيگار! شروع و به دعای خير مغازه‌دار ختم می‌شود: «ايشالا برين توی استاديوم. همراهتون روسری ديگه‌ای داشته باشين، يه وقت اذيتتون نکنن...»

ساعت 3 تا 4
اين بار ساعت و محل قرار را علنی نکرده‌ايم –حتی برنامه‌ی نمادين‌مان را هم نگفته‌ايم- که احتمال خشونت را کم کرده باشيم. همه با اس‌ام‌اس و ای‌ميل و تلفن خبر شده‌اند و با اين حال دل‌شوره دارم، شديد. راه می‌افتم به طرف ميدان هفت‌تير، پارکِ سرِ خيابان قائم‌مقام فراهانی –که قرارمان است در ساعت 4. با همان روسری سفيد می‌ايستم تا بچه‌ها پيدايم کنند -اگر نتوانستم پيدايشان کنم. اتوبوس يک خيابان بالاتر منتظر ايستاده و با ليلا نقش راهنما را داريم. مرد چاقی با ته‌ريش، با پيراهن سفيد، بی‌سيم به دست، در فاصله‌ی کمی، روبه‌روی‌مان ايستاده. ما که می‌بينيم‌اش، به هم می‌ريزيم. خيلی زود يک مأمور نيروی انتظامی هم می‌رود کنارِ او. بلندبلند در بی‌سيم‌اش گزارش می‌کند: «فقط دو نفرن! کسی نيومده.» قرارمان لو رفته و هر لحظه دل‌شوره‌ی من بيشتر می‌شود. تلفن‌هايمان شنود شده يا...؟


ساعت 4:10 تا 5:30
تصميم می‌گيريم بيشتر منتظر نشويم و راه بيفتيم. اتوبوس حرکت می‌کند: 28 دختر و 4 پسر. خيابان‌ها شلوغ‌اند و ما عجله داريم. اتوبوس‌مان قديمی است اما راننده‌اش اين‌کاره و باحال است. شادی نقشه را باز می‌کند و احتمال‌ها را برای همه توضيح می‌دهد. سرودِ جنبش زنان را می‌خوانيم و شعار می‌دهيم و دوستيم با هم و همبسته. نزديک ميدان صادقيه، اتوبوس خراب می‌شود. از زمين و آسمان می‌رسد؟ بله! با 8 تا سواریِ دربست می‌رويم به سمت درِ غربی استاديوم. پراکنده شده‌ايم و همين به نگرانی‌هامان اضافه می‌کند.


ساعت 5:30 تا 6:15
به هر صورتی هست، کنار هم می‌نشينيم روی چمن‌های روبه‌روی در غربی استاديوم. چند دختر ديگر هم به ما اضافه می‌شوند. از کرج آمده‌اند و بعض‌هاشان را نمی‌دانيم از کجا! عشقِ فوتبالی هستند. دورمان نيروی انتظامی ايستاده –مثل هميشه- و ما که آمده‌ايم در يک فضای عمومی بنشينيم و از تلويزيون مسابقه را تماشا کنيم. اما... گويا اجازه‌ی اين کار را هم نداريم که حمله می‌کنند به طرف ما و دستورِ پراکنده شدن می‌دهند و حرص می‌خورند از روسری‌هايمان که شعار رويش نقش بسته. خبرنگارها و عکاس‌ها، متوجه حضور ما می‌شوند و شروع می‌کنند به عکس گرفتن که با شديدترين برخورد ممکن يا دوربين‌هايشان گرفته می‌شود يا کارت‌هايشان. هيچ‌کس را اجازه‌ی عکاسی نمی‌دهند، حتی با موبايل! و اين ظاهرا يک دستورِ مهم است که نيروی انتظامی با اين همه خشونت اجازه‌‌ی تصويربرداری نمی‌دهد... دوربين فيلم‌برداری اطلاعات ناجا يک‌بند کار می‌کند و عکس و فيلم می‌گيرد: نمای نزديک، نمای دور. هم‌چنان نشسته‌ايم و چند نفری سعی می‌کنند تلويزيون کوچک باتری‌خورمان را راه‌بيندازند. صدايش درمی‌آيد و تصوير ندارد. نماينده‌ی اطلاعات ناجا جلو می‌آيد برای گفت‌وگو. شادی و فريبا و آسيه. وعده‌ی هماهنگی با سردار طلايی آشناست؛ خيلی آشنا. در اين فاصله چند پسرِ همراه را با کتک و فحش می‌برند و جدا می‌کنند از ما. صدای اعتراض ما؟ به جايی نمی‌رسد. دو نفرشان را هم که آن‌جا به ما پيوسته بودند، دستگير می‌کنند –و تا آخر شب در بازداشت نگه‌شان می‌دارند. دو پليس زن بالای سرمان ايستاده‌اند تمام مدت با چادرهای مشکی‌شان و ما نشسته‌ايم روی چمن‌ها. آفتاب روی سرمان است و تلويزيون کوچک قرمزمان تابلوست روی چهارپايه‌ی زرد.

ساعت 6:15 تا 7:30
اميدوار بودم هرگز جمع اين تصميم را نگيرد؛ که برويم جلوی در استاديوم و بخواهيم برويم داخل. تجربه‌های سابق نشان داده بود که اعتراض به خشونت کشيده می‌شود و من نمی‌خواستم (يا شايد هم نمی‌توانستم) تحمل کنم. به حرکت نمادين راضی شده بودم چون بايد اعلام می‌کرديم از خواسته‌مان دست نکشيده‌ايم و يک‌جور اعلام حضور بود. اما با درگيری و تلاش برای ورود، نه، موافق نبودم.
دستان را به هم قلاب می‌کنيم و در سه لايه حرکت می‌کنيم به سمت درِ غربی که نيمه‌باز است. فريبا اولين نفر است که می‌رسد به در و کتک می‌خورد؛ بدجور. بقيه‌ی پليسان زن پياده می‌شوند از ماشين و دو نفرشان با نيشگون و چنگ و دندان فريبا را می‌گيرند. می‌خواهند سوار ماشين‌اش کنند که سر و صدای بقيه بلند می‌شود و جيغ و داد و هوار که چه می‌کنيد با يارِ ما؟ نمی‌خواهند درگيری شديد شود، فريبا را رها می‌کنند با بازويی کبودشده. مهناز و نوشين هم کتک می‌خورند از پليسان زن.
می‌نشينيم جلوی درِ غربیِ حالاکاملابسته‌شده. دور تا دورمان حدود 24 پليس زن با چادر مشکی ايستاده‌اند. سرودِ جنبش زنان را می‌خوانيم، شعارهايمان را می‌دهيم: «سهم من، سهم زن، نيمی از آزادی»؛ «آزادی، برابری،عدالت جنسيتی». گاهی –به خاطر وعده‌ای که داده بودند- سردار طلايی را صدا می‌زنيم: «سردار طلايی، کجايی، کجايی» و خيلی زياد خطاب به زنان پليس داد می‌زنيم: «خواهر انتظامی، تو زنی، تو زنی» يکی‌شان در جواب داد می‌زند: «که چی؟ وقت ما را گرفته‌ايد که چی؟ آخرش هم که نمی‌رويد توی استاديوم.» و صدای هماهنگِ ما: «ای زن، ای حضور زندگی، به سر رسيد زمان بندگی. جهانِ ديگری ممکن است. تلاشِ ما سازنده‌ی آن است. اين صدا، صدای آزادی است. اين ندا، طغيانِ آگاهی است. رهايیِ زنان ممکن است. اين جنبش زاينده‌ی آن است.»
فايده‌ای ندارد؛ ديده هم نمی‌شويم، شنيده هم که شده‌ايم. تصميم می‌گيريم برويم. معنیِ حضورمان، اعلامِ پی‌گيری خواسته‌مان بود و هست.


ساعت 7:30 تا 8:30
حالا که سوار اتوبوس –تعميرشده و منتظرمان مانده- شده‌ايم، روسری‌هايمان را عوض می‌کنيم و شعاردارها را از شيشه‌های اتوبوس بيرون می‌گيريم. پرچم ايران هم داريم. تا کمر بيرون از شيشه‌ايم و فرياد می‌زنيم: «ورود به استاديوم، حق مسلم ماست» -هرچند من با اين ترکيب حق مسلم خيلی مشکل دارم اما جواب می‌دهد در جلب توجه افراد. مردم توجه می‌کنند. تا ميدان هفت‌تير اين کار را ادامه می‌دهيم. واکنش‌ها جالب است. برای عده‌ای حرکت‌مان تاسف‌برانگيز به نظر می‌رسد، برای عده‌ای ديگر جسورانه و برای عده‌ای ديگر خنده‌دار! و برای همه‌ی اين آدم‌ها جالب. حرف‌مان را آدم‌های زيادی شنيدند –و بايد بشنوند. راهش همين است وقتی رسانه‌ی آزاد نداريم.

*جز عکس اول، که اميد صالحی گرفته، بقيه‌ی عکس‌ها کارِ مريم امٌی است.

مرتبط:
گزارش آسيه
حمايت ندا



June 2, 2006 08:18 PM


Comments


Doroud beh hameyeh shoma khanoumha va aghayoun azize irani keh taje sareh bandeh hastid :) .

Chizi keh man nemifahmam ineh keh hala chera enghadar mohemeh raftan beh stadium va didaneh football !? man fekr mikonam khanoumhayeh irani enghadar moshkel dar jameyeh irani daran keh yek hamchin chizi aslan beh nazar nemiad ! ma hanouz dar sharayeti zendegi mikonim keh yek aghaei miad va 4 ta 4 ta zan migireh va 40 ta 40 ta doust dokhtar migireh ! khanoumha dar badtarin sharayeteh vaghei daran zendegi mikonan dar Iran ! in hamisheh intori boudeh, zane irani hamisheh azab keshideh va hich vaght hich kas haghesho behesh nadadeh ! hala ba in hameh dastan,mibinid keh jangidan ro bayad dar jebeheyeh digeh donbal kard !
Fadayeh har chi irunieh va bacheh shemrooneh :)

Posted by: Siamak at July 3, 2006 05:22 AM

به شجاعت شما زنان ايراني بايد باليد. ديدن روي كريه اين بي سيم بدستان سخت است تا چه رسد به سروكله زدن و حتي كتك خوردن از انان. كتك خوردن از انسانهايي كه نه سوادي دارند و شعوري. ديريا زود شما به سهمتان از ازادي دست خواهيد يافت.

Posted by: Anonymous at June 30, 2006 02:32 AM

امروز كجا بودي زن نوشت؟ لابد مسابقه فوتبال نگاه مي كردي. بي خيال. ما كه توي هفت تير خيلي كتك خورديم زن.

Posted by: زن كتك خورده هفت تير at June 13, 2006 01:35 AM

man ye pesaram ama vaghean bazi vaghta az mard boodanam sharmande misham. be har hal motmaen bashid ke mard hayi peyda mishan ke az haghe mosalame shoma tarafdari konan

Posted by: mohamad at June 12, 2006 11:43 PM

be omide azadi

Posted by: behnam at June 11, 2006 03:45 PM

YOU ARE GREAT WOMEN.ZENDEH BAAD RAHETAN.

Posted by: Mandana at June 9, 2006 09:23 PM

درهای باز استادیوم مشکلی نیست که به باقی حقوق زنان ارجحیت داشته باشه . وقت و انرژی رو صرف مهم تر ها بکنید .
هميشه سربلند باشید .

Posted by: سارا at June 8, 2006 11:04 PM

هیچگاه تا زمانی که قدرمتن نشده اید نباید بر سر مسعله ای مبارزه کنید به عبارتی پشت پرده کارکردن تا موقعی که نمیتوانید کاری کنید...
نگاه کنید...تمام پلیش های آنجا میتوانستن شما را باز داشت کنند حتی به دلیل آشوب ... یا که اصلا دلیلی هم نمی خواست..باور کنید نمونه های این چنینی را خودم دیدم.. شاید بگویید که شما هم همین را می خواهید..و بعد در روزنامه ها بنویسند..و..اما اینطور نیست...
هیچگاه یک دولت این اجازه را نمی دهد.. اگر می خواهید...
اینگونه باشید... باید راه های دیگری را دنبال کنید...
مثلا چرا باید در ورزشگاه های زنانه شما مردان حظور داشته باشند... می گویید حظور ندارند... اما من می گویم دارند.. چون تا بخواهید نمونه دیده ام...
حق برابری می خواهید..نیمه سهم خود را می خواهید خوب بگیرید...
اما سهم خودتان را یهنی ورزش زنانه تان را کار با خودتان..
و مردان و ورزش مردانه شان کارشان با خودشان...
مردها و زنها مشترک نیستن..هرکس... را کار..خویش..

Posted by: codenamec1 at June 8, 2006 11:44 AM

سلام

خواندمتان جالب بود

ببینیددرکشوری که سیستم آن کاریزمای سنتی باشدوایدئولوژی زده باشدمشکل به این زودی هاحل نمی شود.

گاهی به دوره ی گذشته می اندیشم که معلمانمان با لباس سپاه دانش وموهای شانه زده به روستایمان می آمدند بدون اینکه کسی مزاحمتی ایجادکند
ریش سفیدها می گفتندبه نوبت تا لب جاده برویم ووسایل آنهارا برداریم به روستابیاوریم.
همه به آنها احترام می گذاشتند...

حال طوری کرده اند که گویی مردم وحشی شده اند البته بامحدودیت هایی که افراطی شده جوانان نیمه وحشی شده اند.علاوه بردختران جوان ÷یرزنان نیز گاهی امنیت ندارند.

بگذریم همچنانکه ازخیلی مسائل گذشته ایم.
درودبرشما.یاحق.

Posted by: پورمحمد at June 8, 2006 11:12 AM

خب مطلب جالبي نوشتي خسته نباشي . چقد جالب از حقوق زن ايراني صحبت كردي !! واسه تو گرفتن حق ورود به استاديون مهمه و واسه من يه دختر شهرستاني چي ؟؟؟ اينكه تو اداره براي محكوم نشدن به فساد اخلاق بايد جلوي خنده هامو بگيرم بايد شيطنتم رو قايم كنم بايد اخلاقم مثل سگ باشه كه همكارم فكر نكنه خبريه و اگه يه خرده خسته بشم و گره اخمم باز بشه پرو بشه بخواد حرفي بزنه .

Posted by: محفوظ at June 7, 2006 11:49 AM

salam dorod e bikaran bar shoma, man ashegh e tamashaye bazie footbal hastam albate na az tarigh e television balke doost daram bazie team e meli football Iran ra dar varzeshghah e Azadi tamasha
konam
be omid aan rooz

Posted by: forouzan at June 5, 2006 08:39 PM

I have translated a short summary of her article in my blog in english, I hope that is ok with the author. You go girls!

On an unrelated note, please consider signing this petition.

http://www.petitiononline.com/r4hrd/petition.html

Posted by: sheernejad at June 5, 2006 08:36 PM

دست مریزاد ... باید به هر چیزی چنگ انداخت. تبریک می گم برای اتحادتون. این لینک رو که مربوط به امنیت در خیابانهاست ببینید:
http://www.hollabacknyc.blogspot.com/

این زنان از مردانی که در خیابان مزاحمشان می شوند عکس می گیرند و ...

Posted by: aitak at June 5, 2006 01:38 PM

آفرین بر شما نازنینان که برای شرکت در ابتدائی ترین حقوق وفعالیت های انسانی چون ورزش ،دوستی ،سلامتی و شادی ،عشق ،همکاری وهمفکری از خود مسئولیت نشان می دهید.جای بسی تاسف که مملکت دردست ناتوان کسانی افتاده که به بهانه ی اجرای کورکورانه ی تعلیمات بنیان گزاران دین مبین اسلام در 1400 سال پیش برای آن جامعه ی تاریک !!!!و در آن زمان .در کمال بی خردی مبشر تجاوز به حریم مدنیت انسان امروزی شده و از نتایج 27 سال زور و اجحاف و تولید سرسام آور فساد ،اعتیاد و تباهی درس نمی گیرند.اگر دکان مسیحیت مقتدر قرون وسطی اعم از کاتولیک یا پروتستان با اکتشافات و اختراعات انسانهای فرهیخته یعنی دانشمندان و مخترعین تخته نمی شد امروز جهان کجا قرار داشت؟ سرفرازید و دنیا به شما افتخار می کند.

Posted by: فرزانه at June 5, 2006 11:58 AM

اولا" که مثل همیشه خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارم. داشتم تصور می کردم که خود این پلیسهای زن در چه حالی هستند.

بعد، من باید طبق معمول ملانقطی باشم. می تونم ببینم «پليسان» رو بر چه مبنایی ساختی. حتی برات بگم که اگر برطبق قوانین فارسی میانه هم حساب کنی، -ان به عنوان حرف جمع کاملا" قابل قبوله. اما یکجورایی در فارسی امروز که -ها رو به عنوان علامت جمع عمومی بکار می بره، ثقیله. شاید پليس ها بهتر باشه؟

parastoo: hagh ba to e mesle hamishe. aslan police jam\ nemikhaad! mikhaad?

Posted by: Khodadad at June 5, 2006 11:45 AM

کاش منم بودم ... !!

Posted by: مریم بانو at June 4, 2006 09:45 PM

خوشحالم که هنوز تمام صداها خاموش نشده و هراسانم ازين پت پت های لرزان شعله ها که دستی برای نگاه داشتنش حرکت نمی کند....

Posted by: khonya at June 4, 2006 08:26 PM

به خدا منم آدم هستم آخه چرا کسی نه به من سر میزنه و نه پیغام میذارن و نه لینکم رو به لینک هاشون اضافه میکنن؟

Posted by: آدم at June 4, 2006 08:18 PM

فقط تونستم تأسف بخورم!

Posted by: بچه مخفي at June 4, 2006 11:35 AM

درود بر پرستوهای شجاع پایتخت . من معتقدم استفاده از ابزارهای مدنی برای رسیدن به حقوق زنان ، حق مسلم ، شماست .

Posted by: lahiji at June 3, 2006 11:43 PM

وقتي تن‌ها طرف‌دارتون عزاداره، اين‌طورب غريب مي‌شين ديگه خانوم. خدا باعث و باني‌شو بگم... نمي‌گم!

Posted by: مرتضا at June 3, 2006 11:32 PM

kheili khoob va allii.... ma ke doorim, mamnoon az inke khabaremoon mikoni refigh! delaaraam baashi

Posted by: مرجان. خ.ن at June 3, 2006 10:29 PM

لطفا اگه خاستي اون لينك از وبلاگ من نوشت(http://www.manevesht.blogspot.com) تو كامنتات بزاري يا راجبش حرف بزني لينك من نوشت ازش بردار يا از صاحب وبلاگش اجازه بگير چون شايد خوشش نياد لينك وبلاگش جايي باشه.. ممنونم

Posted by: iman at June 3, 2006 09:51 PM

اول : خیلی خسته نباشید
دوم : فکر میکنم اگر زنان ورزشکار که چهره تقریبا شناخته شده ای هم دارند ( آن خانم تکواندو کار یا شطرنج بازان ) در میان این حرکات نمادین باشند نتیجه بهتر و دور تر از هیاهو باشد

Posted by: مریم at June 3, 2006 09:22 PM

مي خوام اين يادداشت كه از اين وبلاگ بخوني:
وقتی یه اتفاقی میفته،حالا هر کوفتی که باشه، همه وبلاگستان راجع بهش حرف می زنن، ینعی ما تحتت ادم پاره می شه، به قول معروف اطلاع رسانی!! می کنن،مثلن امروز تو هر سوراخی سر کشیدم دیدم همه در مورد رفتن عده ای از خانوم های جسور و تابو شکن! به ورزشگاه ازادی برای دیدن مسابقه ایران -کاستاریکا نوشتن،معمولن( اسثتنا هم پیدا کردم) نویسنده ها یا زنهایی هستند که دیگه به کائنات هم ثابت شده که برای جنس زن ارزش زیادی قایلن یا مردهایی که زور می زنن بگن با جماعت مردهای ایرانی فرق اساسی دارن... ادامه اش اينجاست : http://manevesht.blogspot.com/2006/03/blog-post_03.html#links
البته مال چند ماه پيش ....منتظر نظرت هستم.

Posted by: iman at June 3, 2006 09:08 PM

سلام عالي بود .خيلي جالب بود.
به من هم بزن و نظرتو راجع بع تبادل لينك بگو البته من شما رو لينك كردم.

Posted by: محمد at June 3, 2006 07:51 PM

در این شکی نیست که دیوارهای جدایی را فرو خواهید ریخت! ایرانی آباد و آزاد خواهیم ساخت... ولی منادیان خرافه و جهل همچنان چون کرم در حجره های خود برای قرن ها خواهند لولید! رئیس جمهوری هم که یک شبه خوابنما میشه و آن چنان دستور صادر میکنه و حالا جیکش در نمیاد برای لای جرز دیوار خوبه!

Posted by: آرش ( Mother Earth) at June 3, 2006 07:16 PM

Dear Parastoo, I am happy to see that you and your friends are allright. What you did was very courageous. God bless

Posted by: Persian Architect at June 3, 2006 06:31 PM

سلام پرستو
خسته نباشی دختر
ما که شهرستانیم و مستقیما نمی توانیم کاری انجام دهیم تنها کار ما همین لینک دادن و دلگرم کردن است
اگر کاری بتوانیم انجام دهیم بگو .
در هر صورت خسته نباشی
چند تا از عکسهایت را لینک دادم البت با اجازه
اگه تونستی سری به من هم بزن.

Posted by: رضا at June 3, 2006 03:22 PM

آزادي هزينه داره. اگه توانايي يا جسارت هزينه دادن رو نداريم اقلا اونايي كه به جاي همه ما هزينه ميدن رو فراموش نكنيم. چه اونايي كه جلوي در استاديوم كتك ميخورن چه ياشار كه الان توي زندانه و چه عابد كه معلوم نيست كجاست و فقط ميدونيم كه براي اعتراف تلويزيوني زير شكنجه است. خسته نباشيد كه الآن ديگه وقت خستگي نيست!

Posted by: چريك at June 3, 2006 02:33 PM

ايول ... خسته نباشي

Posted by: ب.آشنا at June 3, 2006 02:13 PM

سلام پرستو.من یه پیشنهاد دارم به خدا اگه روش فکر کنی و اگه عملی بشه خیلی باحاله من میگم واسه اولین بازی ایران بازم برین استادیوم.اون موقع که دیگه استادیوم نیست فقط باید تا می تونین خبرنگار جمع کنید ببرید اونجاو البته اینبار تلویزیود درست و حسابی داشته باشید.و تا می تونین نفرات زیاد باشه.واسه شما که فرقی نمی کنه توی خونه تماشا کنید یا جلو استادیوم.پرستو فکرشو بکن؟

Posted by: هامان at June 3, 2006 01:59 PM

ای کاش آزادی خواهان دیگر هم، روحیه و شجاعت شما را داشتند. با اين انگيزه، خسته نباشيد گفتن بيهوده ست. شاد باشید.

Posted by: م.ا.ر at June 3, 2006 01:07 PM

وقتي مي بينم چند نفر براي ديدن يك فوتبال ناقابل بايد اين همه بازي در بياورند حالم به هم مي خورد به خدا...

Posted by: ehsan at June 3, 2006 11:59 AM

نچرخی میچرخوننت!
هنوز نفهمیدی؟

Posted by: سورئالیست at June 3, 2006 11:36 AM

toye ye mosahebe ba bazigaraye filme afsayd motevajjeh shodam ke hichkodom az ouna az footbal khoshesh nemiomad va albate age be kokamon panahi bar nakhore toye filmesh ham in masale dasht dad mizad vali khob be har hal in ye haghe va har chand tedade kami bashand ke dost dashte bashand ke beran bazi haro negah konand bayad in hagh vosol beshe va man be khatere in paydariton beheton khaste nabashid migam makhsosan be oun mardayi ke khejalat nakeshidand va ba shoma omadand ounja ta be shoma komak konand

Posted by: امید at June 3, 2006 11:31 AM

سلام دوست خوب .
تمبر، گوياي فرهنگ و تمدن هر جامعه اي مي باشد. به نحوي قادر به معرفي ميراث تاريخي و فرهنگي كشورها در سطح بين المللي است.
با وبلاگ تمبرهای جهان پذیرای مقدم و نظراتتان هستم.
موفق و سربلند باشيد.

Posted by: mm312 at June 3, 2006 11:09 AM

خسته نباشی، خسته نباشید از این پیگیری های مکرر...تا همین چند وقت پیش حتی دوستان روشن فکرمان هم فعالیتهامان را برنمی تابیدند و میگفتند مبارزه برای دموکراسی به طور کل، مهمتر از مبارزه برای زنان به طور خاص است! غافل از این که رویای دوردست دموکراسی چیزی نیست به جز تکه رویاهای کوچکتر و در دسترس تر. نمی فهمیدند انگار که که با تحقق هدف ما، آنها هم قدم بزرگی برداشته اند به سوی هدفشان. به خوانندگانت بگو امروز هم ÷یگیری هدفهای کوچکتر و دست یافتنی تر که همه شان به یک اندازه حقمان، حقتان است، میتوتند مقدمه باشد برای قدم های بعدی...آزادی شاید دری باشد به سوی آینده...موفق باشی، باشیم.

Posted by: rooz... at June 3, 2006 10:31 AM

زنان ايراني چون تاكنون براي حقوقي كه صاحب آن هستند تلاش نكرده اند و درحقيقت حكومت به علل مختلف به آنها سوبسيد داده ، نمي دانندكه حق گرفتني است. بر خلاف زنان غربي كه تمام حقوقي را كه اكنون ما به آن رشك مي بريم را خود با صرف هزينه بدست آوردند. راه درازي در پيش است. پيروز باشيد.

Posted by: zahra at June 3, 2006 10:16 AM

به شدت نگران اميد و شروينم.الان دارن ميرن دادگاه....

Posted by: مريم مهتدي at June 3, 2006 09:34 AM

پرستو اشك آدم رو درمياري.مگه ما چي‌مي‌خواهيم كه دادنش برا اونا اينقدرسخت است. اما كوتاه نيايد هر حركتي زمان مي‌برد اما بالاخره نتيجه مي‌گيريد. اگر ما نتوانستيم بريم حداقل فردا روزي زنان ديگه مي‌توانند بروند. نگاه تاسف‌بار از سر تحقير و‏ پوزخند و تمسخر برخي از خانم‌ها و آقايون هم مهم نيست. كارتون عالي بود بويژه استفاده از روسري به جاي پلاكارد.

Posted by: مينو at June 3, 2006 09:31 AM

سر صبحی بیکاری اشک آدم رو درمیاری؟
.
با اینکه در مفید و معنی دار بودن این حرکت شک اساسی دارم ولی اخبارش رو دنبال می کنم.
دیروز داشتم پریای شاملو رو از ریرا گوش می دادم، یاد این جریانات افتادم. زنگ زدم به «دوست»ی پرسیدم: باز اینا رفتن کتک خوری؟ گفت: آره!
.
...پریا...مگه چایی و قلیونتون نبود؟
.
زن بودن به خودی خود سخت هست. زن ایرانی بودن سخت تر...

Posted by: SA at June 3, 2006 08:33 AM

nemidonam chi begam faghat khandam gerefte

Posted by: hosain at June 3, 2006 08:19 AM

این اولین نقطه منفی در کارنامه پلیس زن ایران بود! واقعا حضور زنان در ورزشگاه چه اشکالی دارد؟ یعنی دادن نصف آزادی به زنان اینقدر مشکل است؟؟

Posted by: هومن at June 3, 2006 08:17 AM

همينكه سر هر مسابقه‌اي موي دماغشون بشين، حساب كار ميآد دستشون و مي‌فهمن به اين راحتي‌ها و با دو تا مشت و لگد نمي‌تونن كاري بكنن. خوبيش اينه كه موضوع جالبيه و كاملاً اجتماعي و مدنيه. نمي‌شه هم به اين سادگيها انگ سياسي بهش زد و بچه‌ها رو ترسوند. اصلاً فكر نكنيد كه شكست خورديد. خيلي خوبه همينطور آرام ادامه بدين.

Posted by: ساراs at June 3, 2006 08:16 AM

پرستو جان و یاران ... خسته نباشید. شهامت و پشت‌کارتان را تحسین می‌کنم. به گزارش‌ات لینک دادم - پرستو جان جهان دیگری ممکن است.

می‌بوسم‌ات. می‌بوسم‌تان.

Posted by: هاله at June 3, 2006 05:50 AM

پرستو عزيزم انقدر متاسفم شدم وقتی يادم اومد که ابر تهران ما دست کم ۱۰ مليون جمعيت داره (که بيشتر از اين هاست) و فقط ۲۸ نفر همراه شما بودند. دارم فکر می کنم اگر فقط يه مليون زن از کل ایران دور هم جمع بشند و برند طرف استاديوم آزادی!!!!!!! فقط يک مليون، چه طوری می خواند جلوشون رو بگيرند؟ من از خانواده ای هستم (عمو و خاله و عمه و دختر عمو و دختر خاله) که برای دختراشون از يک ماهگی نقره و مرغی جهاز می خرند، که بزرگترين دغدغه ی زنانش سرويس چينی ايتاليايی و سوگای ژاپنی و کريستال چک و مهريه ی مليونی و عروسی آنچنانی و شوهر اين چنانی و سفر مکه و کربلا و ختم انعام و ختم "اندام" و سفره ی ابوالفضل و مولودی و و و و و اين چيزهاست؛ هر بار هم که اومدم ايران، غرق تر و فروتر تو اين گنداب ديدمشون. فقط يکيشون می خواد "مثل من" !!!!!! بره خارجه درس بخونه وگرنه بقيه شون می دونی التماس دعاشون چیه؟ : دعا کن به حق فاطمه ی زهرا يه شوهر خوب نصيبم بشه که زياد مذهبی نباشه. نگاهش می کنم می گم: حاضری مهريه ات پايين باشه؟ می گه: آبرومون رو چی کار کنم؟ اين چيزهاست که ناراحت و دلگيرم می کنه. کار بايد فرهنگی باشه و يواش يواش و ريشه ای. برای همين به شماها افتخار می کنم که اين همه تحقير رو به جون می خريد و با امکانات اندک پا می شيد می ريد حرکت نمادين می کنيد.

دوستان عزيزی که دنبال گرفتن حق های ديگه برای زنان هستند هم، بهتر بود بیشتر راجع به تک تک این بچه ها مطالعه می کردند که نمی پرسیدند "برای کودوم از این حقهای زن تلاش کردید شما؟ مدعیان مبارزان حق زن!!!" و کسانی هم اين جمع اندک رو نکوهش می کنيد! به قول معروف به جای غر غر کردن و تعيين تکليف کردن برای ديگران از پشت صفحه ی مونيتورتون، راه حل سازنده ارايه بديد، لطفا!

پرستو اميدوارم يه روزی همه بريم استاديون آزادی، زن و مرد. فعلا که هنوز اسمش استاديوم آزادی برای مردانه!

Posted by: نازخاتون at June 3, 2006 04:53 AM

پرستو جان اگر قرار است حرف بزنید این کار را مدتی قبل از بازی انجام دهید / یک سالن / آمفی تاتر یا مشابه آن ... و تبلیغ کنید . با 20-30 نفر چه می شود کرد ؟

Posted by: محمد at June 3, 2006 03:16 AM

آخه اصلن چی می‌شه گفت؟ چی دارم بگم؟ احساس بدی دارم از اینکه نمی‌تونم همراهی‌تون بکنم. دوست داشتم منم جای اون چهار تا پسر می‌بودم. اما همینکه شماها هستید، همینکه فریاد می‌کنید برای نسل ما مایه‌ی افتخار است. من از طرف خودم به شما با غرور می‌گویم که به حضورتان در کشورم افتخار می‌کنم.:) دمتان گرم

Posted by: سرزمین رویایی at June 3, 2006 02:31 AM

بابا... مبارز
زن..
من اگه جاي شمابودم (يعني زن و تشكيلاتي)، هر جوري كه شده بود مي‌رفتم «آلمان» و با ديدن مسابقات فوتبال از نزديك، اين گزارش نيمه كاره رو كامل مي‌كردم!

Posted by: ش ـ هلو at June 3, 2006 12:56 AM

خوش به حالتون که همه حق هاتون رو گرفتین و حالا رسیدین به حق ورود به استادیوم!! واقعاً حسرت خوردم!! من کی می رسم به احقاق این حقم وقتی هنوز مجبورم بعد از دانشگاهم یه راست بیام خونه!وقتی به علت کوچکترین ارتباط با جنس مخالف آنچنان مواخذه می شم که همه دنیا می فهمن!وقتی هنوز حق ندارم عاشق بشم! وقتی هنوز مجبورم بشینم توی خونه تا بیان خواستگاریم! و قتی که عاشق می شم جراتشو ندارم ابراز کنم مبادا پس زده بشم!وقتی که هنوز حق ندارم شوهرم رو خودم انتخاب کنم! وقتی هنوز حق طلاق ندارم! وقتی هنوز حق کار ندارم! وقتی هنوز حق ندارم بگم کجا می خوام زندگی کنم! وقتی که بیوه می شم و بیکارم یک هشتم از اموال همسر مرحومم ارث می برم! وقتی که حق سر÷رستی بچه یتیمم رو ندارم!وقتی که.......... خدایا کی نوبت حق ورود به استادیوم می شه برای من!!!!!!برای کودوم از این حقهای زن تلاش کردید شما؟ مدعیان مبارزان حق زن!!!

Posted by: bahar at June 3, 2006 12:53 AM

يه چي ديگه هم يادم اومد: اون شعار رو اگه من بودم، مي نوشتم همه ي «آزادي» براي زن؛ همين طور که همه ش براي مرد :)

Posted by: عليرضا at June 3, 2006 12:52 AM

چي بگم؟ الان تنها صدايي که شنيده مي شه صداي شماس و براي ما فقط مي مونه نشستن و کف زدن و هورا کشيدن؛ اما مي بيني که من حتا جرأت ندارم آدرس وبلاگ ام رو اين جا بذارم!
دل ام نمي آد تشويق تون کنم خانم دوکوهکي! چون راست اش اميدي ندارم؛ اما بازم يه چيزي تهِ دل ام هست که خاموش نمي شه. تو مي دوني چيه؟

Posted by: عليرضا at June 3, 2006 12:51 AM

فكر مي كني رفتن به ازادي چه ارزش افزودهاي براي شما و زن هاي ديگر ايراني دارد. واقعا درد زن هاي ايراني اينه؟ به حق شما نمي توانيد نماينده زنان ايراني باشيد. چون نه جامعه خود را درك كرديد ، نه درد و نياز زنان ايران را و نه حتي درد ونياز خودتان را.
سوگمندانه بايد براي شما و كساني كه به دنبال شما در پي رسيدن به آمال خود هستند گريست كه اين ، ره به تركستان هم نمي برد.
پيشنهاد مي كنم به جاي اين اندكي مثنوي بخوانيد تا حداقل سرنوشت شما سرنوشت داستان كنيز و كدو نشود.

Posted by: جير جيرك at June 3, 2006 12:49 AM

باور نمی کنم که یک عشق فوتبال تماشای مستقیم بازی از تلویزیون را ول کند و برود دم استادیوم حرکت نمادین بکند.بعضی ها اساسا نه عاشق فوتبالند نه دنبال آزادی. اجرای شو و حرکت نمادین برایشان جذابتر است

Posted by: Anonymous at June 3, 2006 12:47 AM

موفق باشید. کار شما ها درسته. ادامه بدین. از هیچ چیز نترسید. چون هیچ کار غیر قانونی نمی کنید . و هیچ کس نمی تونه شماها رو محکوم کنه. به امید پیروزی

Posted by: ابراهیم میم at June 3, 2006 12:46 AM

khob... har chand ke shaayad yekam baa system e mobaareze'ee ke daare anjaam mishe, baa ba'zi ghesmataash moshkel daaram, ammaa ensaafan kheili kheili khosham oomad az in ideye sho'aare rooye roosari haa! kheili ghashng bood! damesh garm har ki ide zade bood ! be nazaram kheili sambole ghashangie, motma'eennam ke kheili kheili asar gozaare ! aali bood ! :)

Posted by: Sanam at June 3, 2006 12:42 AM

khaste nabashin.
kolli delam mikhast bahatun basham.

Posted by: mitra at June 3, 2006 12:18 AM

آدم در می مونه در برابر این همه بی دردی و شنگیت و ابتذال چی بگه؟

هیچ چی مسخره تر از مبارزه ی مدنی جهان سومی ها به طور کل و فمینیست های ایرونی به طور جز ، نیست.

Posted by: hamed at June 3, 2006 12:09 AM

آفرین هزاران آفرین از ته قلب تحسینتون می کنم و براتون آرزوی موفقیت دارم.

Posted by: maryam at June 2, 2006 11:23 PM

باورش برام سخته که زنهای پلیس نیشگون می گرفتن و با دندون... آدم یاد سگهای تربیت شده قلعه حیوانات می افته. توسل مردها به خشونت رو می تونم درک کنم، اما زنها؟ عجیب نیست؟ چطور نمی فهمن اسارت رو؟

Posted by: ریحون بنفش at June 2, 2006 11:17 PM

نه خسته : )

Posted by: آشیل at June 2, 2006 11:09 PM

سلام!
از عكسي كه لحظه آخر بعد از پياده شدن از اتوبوس دسته جمعي گرفتيم داري؟ اگر داري لطف مي كني براي من ميل بزني.

پرستو:
ندارم. خودم هم دنبالش هستم. گير آوردم، حواسم هست که برات بفرستم.

Posted by: mehrnoush at June 2, 2006 10:50 PM

گر بدین سان زیست باید پاک/من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود/چون کوه/ یادگاری جاودانه بر طراز بی بقای خاک............تنها انسان هایی در این دنیا ردی از خود به جا می گذارند که پا جای پای کسی نمی گذارند و به دنبال مسیر تازه و رد پایی تازه هستند.تبریک به این همه پیگیری و جدیت و شرم بر انان که با ذهن ها و دیده های بیمار خود بر ما می تازند. ولی همه ما میدونیم که اخرش یه شب ماه در می اد

Posted by: navid at June 2, 2006 10:48 PM

These works are the only things that keep my hope alive about my country. hame khaste nabAshid va zendeh bAd!

Posted by: Hasan at June 2, 2006 10:43 PM

I'm so proud of all of you guys!good job and good luck...yours:leila

Posted by: leila at June 2, 2006 10:39 PM

من گریه کردم پرستو. به همین راحتی! به خاطر شما و به خاطر خودم. به خاطر شما که پای حرف‌تون ایستادید، به خاطر خودم که ترسو هستم. مثل یک سگ... اگه حضور مارا نداشته باشید احساس ما و دل مارا دارید.همین!

Posted by: صاحب فراموش خانه at June 2, 2006 10:37 PM

دمتان گرم.

Posted by: سيما at June 2, 2006 10:34 PM

I am sorry...

Posted by: kandou at June 2, 2006 10:24 PM

خسته نباش دختر. خسته نباشی. دیروزم تو نگرانی وحشتناکی گذشت. اما خوشحالم که همه سالمین. از دیروز دارم فکر میکنم اگه من اونجا بودم اینهمه شهامت داشتم یا نه.
همه چی درست میشه. خودت هم میدونی. بهتون افتخار میکنم. خسته نباشین. همتون.

Posted by: leva at June 2, 2006 10:18 PM

Please, please… put a translation of this in your English blog…

Posted by: na at June 2, 2006 10:09 PM

Post a comment





Remember Me?